تبلیغات
فراری از جاده - (( فراری از جاده )) ...!
سه شنبه بیست و چهارم آذرماه سال 1388

(( فراری از جاده )) ...!

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

در این ستایشگاه شب برهنه زمستان نفس را نای خسته ای نیست و بریدن از تمامی جاده ها برایم چاره ای نیست و اینبار نیز فراری خواهم شد از تمامی جاده های روزگار ، می خواهم اینبار از جاده ای بروم که خود ساخته باشم نه این روزگار که انسان ها را در خود مانند مترو های در حال حرکت به حرکت وا می دارد و هر چه خود می خواهد ما را در باغ های زیبا که در انتهای برگهای زیبایش زمستانی سرد را قرار داده که بعد از گذشتن از زمستان به دیواری بر می خوریم که خنده روزگار را در آن می بینیم و باز باید بگوییم که باختیم !!!

بس است دیگر ! این جاده های آماده که در آن می دانم  به جایی نمی رسد و لیلی و شیرینی در آن یافت نمی شود که من (فرهاد و مجنون) به آن دل بسپارم . پس باید سر سپرد به بیابون ها و کوه ها را کند تا رونده های خوب بتوان در مسیر پاهای خسته قرار داد و با جان کندنی دوباره و باور داشتن کلمه امید در باطن جان خسته به دنبال سرشتی باشم که از نور خدا نشات گرفته شده باشد.

آری؛ اینبار نیز کسی می خواست من را به زمین بزند که خود فکر می کرد که در این دنیا مظلوم بوده و ظالمی او را به بازی کشیده است ، ولی اینبار که او را از نقش مظلوم در اوردم نشان داد سرشت ظالم بودن را در خود داشته ولی قدرت آن را نداشته که نقش ظالم را بازی کند .

آری ؛ این دنیا نقش ستم و ستم کش را خوب در خود به بازی در می آورد ولی باید گشت و گشت تا جایی که بتوانیم استثنایی را به دست آوریم و حال آنکه من می دانم تا اخرین پر باید پرواز را ادامه داد و تا آسمان صاف شود از ابرها باید بال زد و تلاش کرد . اگر ما می خواهیم خورشید را بدست بیاوریم باید به اندازه رسیدن به آن سختی بکشیم و چه زیبا است این سختی ها در راه خورشید زندگی مان ، آره بال زدن های ما (ما) را می رساند به جاده ای خدایی  که از  تمام زمینی ها جدا خواهد گشت و اینبار (( فراری از جاده )) معنی خود را همراه با جاده ای که از تتمه امید خود ساخته باز خواهد یافت و نشان می دهد که چرا اسمش را به نماد تبدیل گشته نه یک نشان مارک دار .

پس اینبار من و تمامی دوستنای که نای رفتن این راه را در خود می بینند به جای پرسیدن چرا و خیس کردن دستمال های روی میز شان سلام می دهیم به این جاده ها که جدا از تمام جاده های روزگار که با بازی روزگار در آمیز نیست و در انتهای آن می دانم گه سنگ فرش های آن از گل یاس برای زانوهای استوار و دیوارهای ان از گل رز سرخ و سقف آن از گل مریم برای ما ها تزیین گشته و زانوهایی که گر چه خم شده ولی نای رفتن را با استوار شدنی دوباره به این گل های یاس هدیه می دهد و شب برهنه پر ستاره من را با با لباسی نو بر تن می زند ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر