تبلیغات
فراری از جاده - درس هفتم
سه شنبه دهم شهریورماه سال 1388

درس هفتم

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

درس هفتم

توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همهء آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن. مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمهء اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت. بقیهء آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن…
مرد: الو؟صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟ مرد: آره.زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم. اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالی نداره اگه بخرمش؟مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره. زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم. یكیشون خیلی قشنگ بود. قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری.زن: عالیه. اوه… یه چیز دیگه… اون خونه ای رو كه قبلا" میخواستیم بخریمدوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره. مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی.زن: خیلی خوبه. بعدا" می بینمت عزیزم. خداحافظ.مرد: خداحافظ. بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه؟

نتیجهء اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین.


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر