تبلیغات
فراری از جاده - سخن مگو
سه شنبه بیست و پنجم فروردینماه سال 1388

سخن مگو

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

وقتی که خواب نیست،ز رویاسخن مگو....آنجا که آب نیست،ز دریاسخن مگو

پائیزهابه دور وتسلسل رسیده اند......ازباغ های سبزشکوفا،سخن مگو

دیری است دیده غیرحقارت ندیده است.....بیهوده ازشکوه تماشا،سخن مگو

یادازشراب ناب مکن،آتشم مزن.....خشکیده بیخ تاک،حریفا!سخن مگو

چون نیک بنگری،همه زو بیوفاتریم....بامن ز بیوفایی دنیا،سخن مگو

باآن که بسته است به نابودی ات کمر.....ازمهر وآشتی ومداراسخن مگو

آری هنوزپاسخ آن پرسش بزرگ......باشام آخراست ویهودا،سخن مگو

این باغ مزدکی است،بهل باغ عیسوی....حرف ازبشربزن،زچلیپاسخن مگو

ظلمت صریح باتوسخن گفت،پس تو هم.....باشب به استعاره و ایما،سخن مگو

خورشیدمابه چوبه ی اعدام بسته شد......ازصبح وآفتاب دراین جاسخن مگومگو

                                                         هدیه برادر بزرگوارم استاد محمودی از سایت شعرهای ناب ناب


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر