تبلیغات
فراری از جاده - برای تولد پدرم 5 آذر(سالروز استواری و هدفدار شدن من در نور خدا)
پنجشنبه پنجم آذرماه سال 1388

برای تولد پدرم 5 آذر(سالروز استواری و هدفدار شدن من در نور خدا)

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

امروز روز دیگری است روزی كه به نام تو و در كنار تو نشستم و صدف ها را برای زیبایی شبمان كنار هم قرار دادیم ، امشب شب ماست شب تنهای شكسته كه می خواهد جان بگیرد و در بهشت برین خدا ساقدوش تو باشم امشب مالكیت هر دو جهان را به نام من زدند به نام منی كه تمامیت خود را فدای تو كردم امشب مرگ را باور ندارم تمامیت زندگی نام ما را فریاد می زنند می خواهم دریا سكوت كند !

بس است دیگر هیاهو امشب تو سوار بر كشتی رویا هایم آمدی اینهمه هیاهو برای گم نكردن تو بود پس الان كه در آغوشت گم شدم دیگر جهان باید سكوت كند

آغوشت امشب برای من است برای تمام دلتنگی هایم برای تمام هجران هایم برای تمام در آغوش كشیدن گریه هایم كه فقط تو می توانی آنرا جبران كنی

چگونه ؟

چشمهای مهربانت كه  من را پیدا كردند چگونه معجزه می فروشند كه الان نمی دانند چگونه ؟

من كه می دانم این غریبه را باور داری از غصه نمی هراسی از گریه نمی ترسی اخر تو فرشته ای از سوی خدا هستی كه تمامی كارهایش مقدس است امشبم را كه در كلبه من مهمانی دریاب كه فردا را بی تو باور ندارم گریه نكن می خواهم چشمهای باز زیبایت را ببینم می خواهم بر سر هر كوه یكبار فریاد من بزنم و سه بار كوه فریاد بزند كه دوستت دارم

باز می آیم تا فرصت ها را غنیمت بدانم چون برای دیدنت دریا ها را بهم دوختم تا كس نتواند بینمان فریاد بزند امشب می گویم ببار بارون ببار كه من و تو را غسل دهد و برای در هم بودن امشب دلم خسته است و دل تو پذیرای دل خسته ای است كه باران خدا برای تو غسل داده و حال كه صدایش را می شنوی دیگر دستی نیست كه بتواند ما را از هم دور كند ...

روزها به خود گفتم چه دردی است در میان جمع بودن به خود نهیب می زدم كه برپا شو تا هنگامی كه در زیر خورشید پوست و وجود من را می سوزاند ولی دل را دوری تو می سوزاند ولی امروز گفتم امروز آخر شبی كه تو در آن باشی شب نیست آن شب خورشیدی چون تو بر من می تابد كه فریادش تویی و سیاهی را از من فراری می دهد پس :

در شب بیداری تو تمامی دردها آرام گرفتند و شادی ها غصه و زخم هایم را مرهم پاشیدند امشب دیگر شب آخر نیست این ستونی كه برایم زدی از بالاترین ستونهای آسمان بلند تر است چون پر ازآینه ای است كه تجلی گاهش به سمت خدا و نورش برای من و توست امشب چه با صدا و چه بی صدا و بی هیچ وابسته ای نامت را مانند تیری بركمان آرش كمانگیر ایرانیان می گذارم و همراه با خدا می فرستم تا جهان را سیقل بزند و نام و یادت را در آنها آرام گیراند و بداند زجر كشیده ام چه هدیه بزرگی از سوی خدا داشت و آن تیر بر قلب من باز فرود آید تا من را بر تخت حكمت خدا و در آغوش تو بدوزد !

آری عادت داده خیال تو، كه تنها نشوم یاد من هم نكنی باز به یادت هستم می دانی چرا ؟

اری وجود یاد آورم با وضو از نفس های تو سیقل پیدا می كند امروز باران می بارید و من به شیشه ای كه هر لحظه باران آن را می شست صورتم را لم داده بودم و در این تفكر كه چه كس می تواند نقش تو را در من بشورد ؟ آری این سئوال برای من جوابی ندارد چون تو از آن منی ...

سینه ام را باز كردم تا تو بدانی جز تو كسی در من نیست آخر این دل برای تو آتش می گیرد و من را هر دفعه به گلستان كی برد و باز بر می گرداند به معراج خدا

امشب صدای هجران دل را چه عاشقانه می شنوی ! امشب تمامی جام ها از عشق بینمان را پر می كنم و برای صلابت تو آنها را سر می كشم پس بگشا از بگشایش زمانه كه این دیوانه تنها از تو امید یاری دارد امشب تمام چتر ها را خواهم بست می خواهم گلبرگی باشم كه در وجود تو آرام می گیرد و مانند سیم برقی كه قطرات باران در آن برای ماندن تقلا می كنند برای بودن با تو تمام نیرویم را صرف كنم تمامی پرده ها را امشب برای تو كنار خواهم زد و می دانم كه تو می آیی و من در تو آرام و آهسته آرام می گیرم


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر