تبلیغات
فراری از جاده - تقدیم به کسی که دلش رو شکستند ولی دنیایی از عشق هست و خودم
شنبه دوازدهم اردیبهشتماه سال 1388

تقدیم به کسی که دلش رو شکستند ولی دنیایی از عشق هست و خودم

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

امروز کشتی شکسته ام میان انبوهی از غم ها در نوردیده شده امشب شکایت دارم از زمانه که چرا حالا و چرا برای چی باید چوب صداقتی را بخورم که از میان بید های مجنون نشات گرفت که خالصانه بدون اینکه ذره ای به فکر این باشند که باد نیز وحشی است اختیار حرکتشان را به دست باد سپردند و انها من و تو هستیم و اینکه باد من و توی عاشق را بر تن هم می زند چرا این خدای ما، ما را به اینجا رساند که اینهمه شلاق که فقط جرمش صداقتی بود که داشتیم را کاری کند که بر تن ما بخورد.

نمی دونم چی اسم دارید دخترید یا پسر ولی کیست که عشقش را پرستش نکند ؟ امشب رنگین کمان هم برای خنده ما کم است درد ما بیشتر از این ها است که ۷ رنگ رنگین کمان بتواند ما را بخنداند ؟درد ما خدا آره خدا بیشتره چرا جواب نمی دی؟

آخه کدام جاده را کج رفتم کدام خط قرمز را رد کردم اگر رد کردم خط قرمز محبت بود ، اگر رفتم چون می خواستم بوی شبنم را که پس از باران بر دامنه کوه مانده ببویم آخه گفتند اگر قطره ای از آنرا بر روی لبهای یارم بریزم مهرم بر دلش می افتد ولی اکنون که با زحمت آن قطره را آوردم می بینم که دل یارم از سنگ است و قطره به جای نفوذ بر روی آن می لغزد چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ 

می خوام برم کوه و فریاد بزنم و عقده هایم را خالی کنم . رفتم و داد زدم ! با تمام وجود داد زدم !!!

 داد زدم و داد زدم و داد زدم تا خالی بشم و هنگامی که داد زدم و منتظر جواب شدم کوه ۳ بار و هر بار که فریادم را پاسخ می داد بلند تر جمله هایم را بر سر من فریاد زد بیشتر به کوچک بودن غمم رسیدم .آره راهت شدنم به کجا باید برسد به چشمه ای که از چشمان خسته رهگذران می جوشد به دیاری که من و توی دلشکسته از آن بی انکه همدیگر را ببینیم رد شدیم آخه تا کی باید برویم و نرسیم تا کی باید زمین را نگاه کنیم و به چشمان کسانی ، چشم بدوزیم و عشق بورزیم که خدا نیز آنان را طرد کرده و ب  زمین کوبیده 

بیا ای همای من ! به من یاد بده که به آسمان نگرم یا به فرشته های زمینی که زیر پایم نیستند و این بار واقعا روبرویم هستند نگرم به جای آنکه به زمین نگاه کنم و فریاد عصیانم کمترین نفرین باشد که بر سر این کوته نظران زده شود

بیا کنار هم بنشینیم بیا گلپونه ها را بچینیم

می دانم که گناهی نداریم و قسمت ما این است که در اول راه خمس دردهایمان را بدهیم ولی تا اینجا که بر عکسه درد زمونه ! تا اینجا اسیر شده می و میخونه بودم تا اینجا داغون شده شهر غم شدم تا اینجا رفیق بودم و نارفیق دیدم  تا اینجا یار بودم و خیانت دیدم تا اینجا درخت بودم و بیابون دیدم تا اینجا ... آری تا اینجا چیزهایی دیدم ولی سپردم دست اونی که من و تو را به اینجا کشاند

هیچگاه نگفتم دیگر عشق نمی ورزم دیگر محبت نمی کنم !!!

هیچگاه نگفتم از این پس کینه می ورزم که سینه من جای خداست و جایی که خدا باشد درد و شادی با هم است درد هم اگر باشد خدا می دهد که مزه شادی را بیشتر احساس کنم پس چون تصمیم گرفتم سرنوشت شوم را تغییر بدهم تصمیم گرفتم میان بره های سفید بدوم تا نا در بدن دارم تا جان دارم تا عشق در بدنم حکم فرمایی می کند

پس می روم به سمتی که ابری تر از ابری است می خواهم در مه بدنبالش بگردم ایندفعه چشمهایم را می بندم تا محو زیبایی دل را گول نزند تا بجویم تمام حرفهایت را ! اینبار با دلم می خواهم دنبالش بگردم و اینبار دلم لمس کند دوستش دارد و بعد چشمهایم را باز کنم و ببینم که آیا او هم دوستش دارد و مغزم حکم نهایی دوست داشتن را صادر کند ؟ 

امشب بار خود را می بندم می خواهم خودم را فدای لبخندی کنم که از عمق وجودت جاری می شود

خودم ز این پس مهم نیستم که تو مهمی آماده شدم خودم را فدای تو کنم چون اگر به خودم بخواهم برسم سعادت رهایی از درد هایت را گم می کنم

پس بزار امشب به تنه درخت کهنه دهاتمان تکیه بدهم دهاتی که مردان و زنانش بوی سادگی را در من زمزمه می کنند و هر روز آتش خانه شان را با گرمای محبت هایان روشن می کنند و گرمای قلبشان دست کمی از گرمای تنور خانه هایشان ندارد و تو را در آغوش بگیرم و بخندم به دردهایم و چاره باشم برای تو که تو جان نفس های خسته منی... 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر