تبلیغات
فراری از جاده - نمی دانم تو را می سپارم به جان یا تو من را می سپاری به یاد ...
شنبه سیزدهم تیرماه سال 1388

نمی دانم تو را می سپارم به جان یا تو من را می سپاری به یاد ...

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

امروز می خوام یک رویی از خودم کم کنم که در عالم بنویسند و در جهان یادگار خاکسترم بنامند

و این کم شدن من به بالا کشیدن تو بیانجامد

می خوام بیام بالا و برسم به آسمون ، خسته شدم از انتظار دیگه وای نمی ایستم می خوام رها بشم از عاشقی می خوام بیام سراغت به سراغ روحت نه سیرتت آخه خسته شدم بس نگاه های هرزه دیدم و آنها را آباد کردم و تنها کارشان بعد از آبادی این بود که به جای کاشتن و آب ریختن بر گلوی خسته ام آب را شت سرم بریزند و من را بسارند به دست مسافر خستهای

آخه منم دلم می خواست توی اوج خستگی ماه باشم برات می خواستم ماه باشم که نورم بهت روشنایی راه را بده دریا را تنظیم کنه تا راه را گم نکنی و دریا جسارت نکند که حتی قطره اش را بر صورتت باشد می خوام بعد از اینهمه رنج من جواب صبرت رابدم تا بدانی در اوج بودم و بخاطر تو به پایین آمدم تا بدانی در اوج غم گرفتمت

تمام بغضی که داشتی را بترکونم و همنوا بشیم با اونها و منم برای تو و با صدات گریه کنم آخه اینجا وسط دریا کی می خواد صدای ما رو بشنوه اگر خجالت می کشی بگم خدا هم یک چتر بزاره روی سره ما و  نبیند اشک های ما را ولی می خوام امشب بهم قول بدی اگر به ساحل برسونمت من را رها نمی کنی آخه دلم پر است از کلی خنجر که با آبهاییی که پشت سرم ریختند که پیام به سلامت رسیدن جسمم باشد ولی شد خنجر قلبم ...

امشب تب دارم  امشب هراس دارم امشب یک دنیا امید دارم که این ۳ با هم دارند الکلنگ بازی می کنند نمی دانم کدام بلندتر می شوند نمی دانم کدام پیروز می شود

در حالی که نمی دانم تو را می سپارم به جان یا تو من را می سپاری  به یاد ...


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر