تبلیغات
فراری از جاده - پایان بازی
سه شنبه هفدهم آذرماه سال 1388

پایان بازی

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

امروز بیمه نامه ۱ سال ام تمام میشه ، امروز خیابون بوم بست تو قرار ۲ طرفه بشه و راه با تمامیه سختی هاش سوق پیدا کنه به چشمانه هر ۲ ما و از آنجا بپره بر سر در مغزمان  که هر چه مغزمی پذیرد یعنی بعد از آن نقطه سر خط . یعنی تایید شدیم در درگاه خدا و مغزهایمان (( آخه سر رشته مغزمان دست او سپریم )) 

عجب که من و تو در جایی داریم قدم می زنیم که پر از( خار) است ولی در زیر پایمان فقط گل یاس که پر پر شدن بخاطره ( ما ) شدنمان ...

 احساس می کنیم هستی خدایمان را که در رگهایمان می جوشد  وبه مناسبت این جوشش هر گل رزی امشب آمادست فدای ما شودو خود گل سرخ باغچه شادی ما به جنگ خار هایش رود ، ببین زیبایی کارمان را که داریم به کدام عرشه از کشتی عشقمان می رسیم که نا خدایش اینبار با خدا ترین خدای عالم است و این خدای ما مواظب است که مبادا خار ها جسارتی به ما کنند و بخواهند حتی نفس خشکشان را به تن ما پیوند دهد .

آره امشب دیدم مزد فدا شدن و گذشت از خودم را که اولش( من وتو ) بودیم و الان که توی اوجیم کنارهیزم های شومینه مان که شعله هایش گرمای تن را به مبارزه دعوت می کند برای اینکه ببیند آتش روزگار می سوزاند یا آتش عشقمون که ما شدنمان را فخر می فروشد به ۲ عالم ربانی مادی و معنوی که منشا آن دانه هایی است که سالها در کاسه رهگذران گذاشتیم و اکنون برای هم خداوند ما را به لطف تمام دانه های کاشته شده ما را به هم پیوند داد .

اسمت را چطور باید بگم ، وقتی از این پس حتی نمی توانم بگم که بیای خورشید نگات کنه ... آره گل من ،می خوام از این پس خارت بره توی چشمانه تمامیه خائنین زمانه . می خوام لمس گلبرگت دل غمدیدم را شفایی سبز هدیه دهد ...

خواهم که چشمه محبت فقط برای ساقیه عاشقان بجوشد ، صدای زیبای باد صبا را باور نکن ؛ که این صدا مانند زنان هرزه به تن همگان خورد و نمی توانی جدا کنی که بوی مرد را نجوا می کند یا نامرد را ؟؟؟  


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر