تبلیغات
فراری از جاده - یلدای من ...
سه شنبه ششم مردادماه سال 1388

یلدای من ...

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

سلام یلدای من

امشب شب تو است یا شب عذاب من امشب باید در تار و پود تو گم بشم یا در فراغ تو بسوزم آخه بد جور دلتنگم !!

مگه نگفتی شادی کلید شادی است !!! مگر چشمان ما برای دید هم بس نبود پس چرا الان داره این شب خودش را به رخ ما می کشد که از همه جداییم ؟

امروز رفتم کشتزارمون دستم را بر گندم های طلایی کشیدم و راه رفتم ، راه رفتم راه فتم و راه رفتم تا شب اومد و من گم شدم میان روشنایی طلایی گندمزار و حال فهمیدم طلایی بودن دلیل ارزشمندی من نیست دلیل این نیست که من از تو جدا نشم پس دلیل دوریم را نمی دانم چگونه باید بپرسم ازتوکه حال دلیل تنهایی منی ! آره تنهایی دل من ! نه تنهاییی جان

ز این پس می دانم چرا در کنارت باشم می دانم تنها نیستم آخه دلم با عشقت سوخت و خاکسترش به گرد تو می چرخد و دیگر دور تو را محاصره کرده و این خاکستری که گرد می چرخد نه نوک تیزی دارد که بهمون ضربه بزند نه آرام می ره که زمان را از دست بدیم برای بیشتر نزدیک شدن ...

قسمت من از این دنیا مسافرت بود آره گشتم و گشتم و گشتم تا اینجا رسیدم که پیدات کردم می خواهم فریادم را تو پذیرا باشی و درکم کنی تا من را با تمام عشقم بشناسی و زمتنی که شناختی می بینی فراتر از آمون هایم !!! کافیه یه « باد » بیاد و منی که کلی گله دارم گله کنم که شب یلدامون چرا باید دور ازهم باشیم مگر نماد بلندی و پایداری طبیعت مایه فخر فروشی اش به بشر ناتوان نیست پس چرا باید نماد ما که خدایی است اینقدر طولانی شدنش کم باشد .

بنواز گیتار عشق را که دلخونم آره خاکسترای دلم هم می تواند خون گریه کنند مگر نمی دانی به کدامین ارتفاع رسیدم که دارم دورت می چرخم

هیشه سعی کردم به دنیا اعتماد کنم چون خدا در من هست پس کارهایم را خدایی می کنم تا او را خرسند کنم هر که هم دلم را شکست بیشتر به خدا نزدیکم می کند به خاطر اینه اونها را سپردم دست سرنوشت و دستاشون را برای این نزدیکی بوسه بارون کردم و حال می بینم آنها چه هدیه ای که تو باشی برایم آماده کردند

همیشه از خودم پرسیدم کجام ؟ امشب می دانم کجام بیا ببین درست در اواسط عشقی زیبا تر از رنگ مهتاب ماه عاشقمان آره ! می خوام حدیث بگم ، « حدیث » عشق که بینمان جاریست ولی قول بده ،قول بده ، قول بده که این حدیث را با من بلند فریاد بزنی به حدی که خدا هم صدایمان را بشنود و دیگر کسی را نزارد به ما ضربه بزند که دورمان کند از یک حدیث پاک عاشقی.

ببین می خوام  داد بزنم و بگم غیرت غم را داشته باش ولی اون برام نباش چون بعد از سالها تازه دورش کردم ، بزار ایندفعه یکبار احساس کنم که محرم دل پیدا کردم  آخه این حس برام خیلی قشنگه خیلی زیباست ولی بازم نزاری مثل قبلیا بری!!!

 تازه همدم شدنم و دیدن پیامات داره آرومم می کنه ، آره امشب تا صبح بارها پیامات را خوندم و دیدارات را آرزو کردم  ، می دونی دنیا اینقدر کوچیکه که همه بارها بهم می رسم نمی خوام فکر کنم روزی  ببینمت آخه در ذهنم اصلا فراغ جریان ندارد هر چه هست از وصال است دیدگاهم را به زندگی ایمان پیچ کردم نه مثل تو که نفرین کنم یا بر علیه اون حرف بزنم که کسی که رفت و من را سوزاند خدا می سوزاندش و اصلا ارزش ندارد که لحظه ای به یادش با ایستم و سنگی پرتاب کنم که باعث شود این کینه من را دیر تر به تو و در آغوش تو بیندازد آغوشی که گهواره من است برای خوابی آرام جدا از تمام شلاق های غم و روزگار ...

امشب گفتی از شنبه بیزاری آره شنبه شروع هفته است و من عاشق شنبه تو مدام نفرین می کنی ومن دعا...بس است گل من ، یلدای من .

 چند بار باید بگم ستاره ام بیا ماه باش نه ستاره آخه ما می خوایم امروز به جای پوست بشیم گوشت که هر کس نتواند ما را ببیند و به ما ضربه بزند می خام چشمات مدام جلوی چشمام باشند

ببو هوا رو که امشب یلدا ساعت ۶ صبح نشانیم نشانی ما است . پس اگر فکرکردی ممکن است گم کنی بنویس آدرس را... آره درسته فقط مواظب باش ما طبقه بال واحد شادی هستیم مواظب باش اشتباهی زنگ غم را نزنی که می برتت خانهاس و ازش نمی زاره دل بکنی من بیدارم و تو خواب من حراست می کنم و تو می خوابی...  تو نیلوفر من سالها صبر مرداب تو را هدیه داد به ما ، مگر می شود نگهبان نباشم زمانیکه حتی می ترسم دریاچه مان حرکت ماهی های تشنه که عاشقانه به آب بوسه بارون می زنند موجی ندهند که از خواب زیبای نیلوفری بلند شوی

بخواب گل یلدایی من که این « نای » آخر هم بیادت بر لب می نشیند در شب یلدایمان به امید دیدارت یلدای تمام نشدنی من

 فربد ساعت ۶ صبح زمانی که یلدا هم تمام شد ورفت ولی من نرفتم و ماندم در کنارت تا بدانی من کیم


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر