تبلیغات
فراری از جاده - داستان شاهرگ ...
چهارشنبه بیستم خردادماه سال 1388

داستان شاهرگ ...

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

امشب با چی شروع کنم

با حسی که دیشب بهم دادی یا حسی که امشب بخشیدی

از شاخه های نرم بید یا شاخه های خشک سرو

آهان ... فهمیدم با اون خنجری که بر زمین زدم شروع می کنم خنجری که نماد عصیانم بود قبل از پیدا کردن تو و رفتن به جلد بعدی زندگی که تو به من دادی

این صفحه را می خوام تو برگ بزنی

گفتی راستین شد ! استواریت ، چه زیباست کسی که راستین باشد در دردهای دیگران و بشناسد درد را و به جای نمک یا بی محلی مرحم باشد زخم های خسته دیگران را . آره امشب می خوام در هوای مه آلود با چشم های مه شکنت برم بیرون آخه چشمات را بخشیدی به من می خوام این بخشش را ارج نهم و بهترین ها را به آن هدیه دهم !  می خوام با اون چشم ها بپرم هر چند بالم شکسته است ولی...؟

(پرنده ی من) من تو می دانیم که پریدن با بال شکسته چقدر دردناک است و باز تو می دانی عشق ورزیدن با بال شکسته چیست؟آخه سالها نماد من در عشق ورزیدن بودی ؟

امشب یاد بادها افتادم امشب یاد شن ها افتادم امشب سراسر وجودم شد طوفان شن ...

شاید آن جور که باید قدرت را هنوز ندانستم . شاید ندانستم بهت بگم که در آغوشت چه نوزادی ای می شوم زمانی که تو را بارور می دانم و بدانم مانند مادر آغوشت را می پرستی برای این نوزادی که اسمش شادی لست و تو مادر آن برای بلوغ بیشترش و فارغ شدن از دنیای غمت آن را از دست نخواهی داد !

این تن سال هاست رنگ هوس را کهنه کرده می خواهد نگاهش پاکترین باشد برای تو ! پس بی خیال مسیر نرفتت شو این مسیر دیگر برای تو و من نماد جادهای اطمینان بخش نیست .

پس خواهش می کنم به مسیر من بیا ای همای خدایی من !!!

نیومد روی زبونم را فراموش کن!این شاهرگی که تو امشب زدی را من پرستش می کنم چون عشقم را هر شب در تو نجوا می کنم دیشب آرام بودم می دانستم که دلم پر است از مهرت ! می دانستم که امروز بارور می شوم می دانستم امشب علی وار بسویت می آیم ولی چرا تو اینهمه تردید را در هجوم دیگران جستجو می کردی

بی خیال بشم ! نه واقعا مگه من برای تو و تو برای من نیستیم پس بیخیال می شیم تمام خنجر ها رو و دست در دست هم تمام بغض های نشکسته مان را در دامن هم با صدای بلند می شکنیم و بعد از اتمام اخرین مروارید از صورتهای هم می توانیم با در آغوش گرفتن هم نور خدا را هم ببینیم که ما را در بر گرفته و هر ۳ احساس خوشحالی کنیم .

بزار ترسم بریزد از بوسه زدن بر لبهایت که پر از غم بودن و الان پر از شکوفه های زیبای سیب و گیلاس

در این چند شب بزار ! افتادن بر خاک را از یاد ببرم ، بزار تیر و دشنه را بزاریم ، کنار! بزار نترسم از زندون ! بزار نترسم از صدا های بی هیاهو ! نزار از اینهمه دروغ چیزی سهم ما شود !

می خوام فقط سلام پیام شبنم های بر کمان ابرو آنمان باشد. انشالله هیچ وقت شک نکنیم به سر چشمه مان که این سرچشمه که برایت کندم ، شیرینم ؛این فرهادت مانند اشک خدا که در کوله بار قناری عاشق می ریزد پاک است

امشب دارم به چراغی نگاه می کنم که هیچ گاه لمسش نکردم ولی همیشه در یادم بود و یکدفعه به یاد آدمها افتادم که خیلی ها در یادشان هستند ولی لمسشان نمی کنند انسانها را که همیشه مانند باد در کنارشان احساس می کنند .

دروغ بوده تمام حرفهایی که زدند تمام تکبر هایی که برایش خورد شدی می دانم وقتی نگاهش را در نگاهش می دیدی که شده آن نگاه مقدسش مانند زن هرزه چه کشیدی؟

انگار در اوج گرما تو را به جای بردن در ( آتشکده زرتشت )بردنت در ( دریای شیطان ) ولی ببین خدا دوستمان دارد که ما را از آنجا محو کرد و قرارمان داد در آغوش هم پس این لحظه که مشت به دیوار زدم تا دیوار های بینمان با این درد آخر بریزد را دیگر برای خودمان تکرار نکن و دستان غرق خونم را تو ترمیم کن که کس جز تو نمی تواند آنها را باز یاباند به من ای ! شاعر بی کلام من ...

پس بیا این خنجر را که سالهاست تمام پهلوانان دنیا نتوانستند بردارند تو با قلب قوی و پاک خود بردار و تو بشو حکمران این کشتی شکسته که سالها به دنبال ناخدای با خدایست ...!!!

 

 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر