تبلیغات
فراری از جاده - چشمه ای که عاشقی را برایت نگه داشته است ...
چهارشنبه چهارم شهریورماه سال 1388

چشمه ای که عاشقی را برایت نگه داشته است ...

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

سلام به کسی که نیازش را فدای نیازم کرد و ندانست که این چشمه ز این پس برای اوست که قل قل می جوشد و میلیونها درخت آزادگی « زیتون » را سبب شد تا رشد کنند و این درختان عاشق با اینکه هر شب قصه او را می شنوند ولی بازهم مشتاق شنیدنی دوباره اند برای تولد برگ سبز دیگری

و من چراغ خورشید را بر دفتر عشقی که برایم درست کردی گذاشتم تا بهتر بتوانم داغی کلمات را حس کنم قرار می دهم تا تقابل داغی جملاتت و گرمای خورشید سببب شود تا گرمای نوشته هات کمتر مرا بسوزاند ... ؟

بنام رهسپار عشق

آره ؛ داستان ما از زمانی شروع شد که داستان عشق را از آفتابگردانی یاد گرفتم که وقتی شب به آسمان نگریست و ماه برایش چشمک زد سرش را از شرم به پائین انداخت و یا آسمانی که در نبود درخشش ماه وفای به او را از دست نمی دهد و کسی را جایگزین او نمی کند یا همان ماهی که تمامی زشتی اش را برای خود نگه می دارد و نورش را به عالم می دهد تا عالم زیباترین ها رو برای معشوق خود بسرایند شروع شد ...!

 آره ؛ قصه عشق ما زمانی شروع شد که در مثلث برمودایی که فکرش را نمی کردم وجود داشته باشد و در هنگام پارو زدن آن هنگام که دیدمت خواستم قایقی برایت شوم می دانستم که خواب نمی بینم ولی حقیر بودم ولی قول دادم که لایقت شوم ولی تو باید یک چیز را به من یاد بدهی چون من با تمام سمبل های عاشقانه ای که برایت سرودم عاشقانه گفتنت را بلد نیستم! آره بلد نیستم مانند توعاشق شوم ولی قول می دهم به همین لحظه عاشقی ام قسم که از یاد دادن لحظه ها چیزی نگویم حتی به سایه همیشه همراهم و به جان بسپارم و قول دهم که در لحظه ای که جان رفت با او بروم تا در من نباشد شکست خلف وعده عشق که میان عاشق و ساربان رسم است و در این دنیا نماد ....؟

آره پدر همیشه در گوشم نجوا می کرد که عاشقی یک شب است و فراغ و سوزش و پشیمانی از آن هزاران شب و من نرفتم جلو تا ببویم این گل خوشبو را ولی اکنون که هزاران شب گذشته افسوسم از این است که چرا یک شب هم عاشق نبودم در حالی که هزاران شب برایش عزا گرفتم ....

اره داستان سوز ما و عشقی که سالها می جوشد را تمامی درختان زیتون اطرافم یاد گرفتند و منتظرند تا بیای و تمامی برگهای سبزشان را فدای آمدنت بکنند

پس سوگند نیامدنت را به حرمت شرم گل آفتابگردان و وفای آسمان و ایثار ماه بشکن و بیا تا زلالی آبی که تو به وجود آوردی را ببینی ...؟ این چشمه منتظر است تا قلب خسته ات را بار دیگر سیراب از آبی کند که تا به حال دست هیچ خار و خاشاکی را حتی بی نصیب از لطف و کرمی که دیگران در حقشان نکرده اندو تو به من یاد دادی در اوج پرباری سیراب کنم تمامی آبها را بگیرد و هدیه می دهم به تمامی موجوداتی که برای بوسیدن جای پایت به این سرا آمدن لبی سیراب از آبی که تو به من هدیه دادی و من برای صدقه تو به لبهای تشنه آنها .... چی باید بزارم این آخر ؟ یا ! نه نمی توانم چیزی بزارم جز صدای شرشرم که راه این چشمه منتظرت را گم نکنی و اینبار به خاطر خبر خوش آمدنت که از قاصدک ها گرفتم با صدای بلند تر

منتظرتم ...

 تو به آن هدیه دادی نکرده است ...!

 

 

 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر