تبلیغات
فراری از جاده - خدا و من و قناری
چهارشنبه بیست و ششم اسفندماه سال 1388

خدا و من و قناری

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

می گذریم از آنچه باید گذشت و نفرین نمی کنیم کسی را که بر ما در اوج دوست داشتنمان خط قرمز کشید و تنها با چشمانی شکسته و قلبی خونبار که نه چشم می بند و نه قلب نای زدنی دوباره دارد او را به خدای عاشقان می سپاریم و می بوییم ان جانمازی که در آن بوی گل یاس طنین افکن بود و پنجره ای باز کرده که آسمان را بی واسطه ببینم برای صحبت با خدای خویش هر شب برای سلامتی اش دست به دعا بر می داشتیم و چشمانم را خیس شده بر سجاده پاک می گذاشتم و بی انکه چیزی برای خود بخواهیم در سر آن جا نماز خوابمان می برد و شب بی انکه پتو یا ملافه ای روی خود بیاندازم و حتی کسانی که به اصطلاح برادر می نامنشان ومادری که پر ز غم بودنش را به سرمه چشمانم می کشیدم نیز این ملافه ای را بر دوش من نیانداخت و من آنقدر گرما گرم محبت یار خویش بودم که نفهمیدم باران نیمه شب تمام فرش را خیس کرده ولی جرات نکرده با اشک من در آمیزد و خدایی که بر زمین آمد تا پتویی با ابر ساده اش که خود تزیین کرده بود به ستارگانش را بر روی من انداخت تا بدانمش و بگویم تنها نیستم .و حال من بر سر آن جا نماز دوباره دستی بلند می کنم تا بگویم خدای من دیدی قلبی دیگر به زانو در امد و سجده ای دیگر بر تو خواهم زد که در لحظه مدهوشی ام مرا گرفتی و با تل لو گهواره وار آغوشت من را به آسایشی دیگر پیوند زدی و من چقدر آرام شدم اینک که بیدار شدم

 آره شب را با گرمایی از عشق خدایی می گذراندم و یار که فکر می کرد بختی بلند دارد و ندانست اینجا دستی برای لبخندش بلند شده که او برای ثانیه های متمادی لبخندش را ترک نکند  و این ترک لبخند را به خون بار کردن چشمانم بخشیدم . و تنها دعایم سپردن او به دست خدایم و دست بر زانو زدنی برای بلند شدن و بستن قامتی دیگر بود

شاید بغضی در انتهای گلو پنهان کردم که نمی دانست او وهنگامی که کاغذ های زیر دستم در حال دعایش بود در حال اشک ریختن دیدم قناری کوچکم با صدای بلندی می خواند و به من می نگرد و چه زیبا بود زمانی که دیدم موجودی زمینی دیگری برای من می نوازد بی هیچ تقاضایی و تنها برای عشقی که در دلش خدای من انداخت و حالا قناری عاشقم را جویا شدنی دوباره می خواست برای امیدی که در آغوشت گرفتم و این قناری عاشق چنان سرودی بر منقارهای کوچکش سر داد که من را به شکست بغض دعوت کند ودعوتی که لبیک شد که حال من هستم و خدای من و قناری کوچکم که از راز خویش می دانیم و زندگی می کنیم برای شادی هایی که شاید و شاید فردا ها بیاید و بیداریم برای تمام شب دلان خسته


ali
چهارشنبه بیست و ششم اسفندماه سال 1388 ساعت 21 و 23 دقیقه و 16 ثانیه
شما با عنوان فراری از جاده لینک شدید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر