تبلیغات
فراری از جاده - کفرنامه
جمعه هجدهم دیماه سال 1388

کفرنامه

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

خدایا کفر نمی گویم ٬
پریشانم ٬   
چه می خواهی تو از جانم ؟!
مرا بی آنکه خود خواهم؛اسیر زندگی کردی .
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته وخسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟!
خداوندا !
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر یایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو دوان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟!
خداوندا ! اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت باخبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلفت
از این بودن ؛ از این  بدعت .
خداوندا تو مسئولی
خداوندا  تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است .
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار ...

           این نوشته مال کارو برادر ویگن است نه دكترعلی شریعتی


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر