تبلیغات
فراری از جاده
شنبه بیست و نهم اسفندماه سال 1388

روزگار ای است

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

روزگاری است همه عرض بدن می خواهند

                                              همه از دوست فقط چشم و بدن می خواهند

دیو هستند ولی مثل پری می پوشند

                                                  گرگهایی که لباس پدری می پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

                                                  عشق ها را همه با دور کمر می سنجند

خوب طبیعی است که یک روز به پایان برسد

                                              عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد


پنجشنبه بیست و هفتم اسفندماه سال 1388

همه جا دکان رنگ است

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشند

                            دل من به شیشه سوزد همه سنگ می فروشند

 

به کرشمه نگاهش دل ساده لوح ما را

                           چه به ناز می رباید چه قشنگ می فروشد

 

شرری بگیر و آتش به جهان بزن تو ای دل

                            ز شراره ای که هر شب دل تنگ می فروشد

 

به دکان بخت مردم کی نشسته است یا رب

                             گُل خنده می ستاند ؛ غم جنگ می فروشد

 

دل کس نسوزد به محیط ما به حدی

                            که غزال جوجه اش را به پلنگ می فروشد

 

ز تنور طبع فانی مشو سرود آرام

                            مطلب گل از دکانی که فشنگ می فروشد


چهارشنبه بیست و ششم اسفندماه سال 1388

سایتی که تقدیم به دوستانم می شود

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

سلام به تمامی دوستان و همراهان همیشگی ام من بعد از ماه ها  تلاش و كارو جمع آوری اطلاعات بالاخره سایت : « مهندسی عمران» را درست کردم تا بدانم در رشته ام نیز حرفهایی برای گفتن دارم و خواستم زمانی شما دوستانم این سایت را ببینید که آماده شده باشد هر چند اکثر شما اهل شعر و شاعری هستید و من دستانتان را بوسه باران می کنم برای این همراهی سبزتان که بنده را همیشه با گرمای نوشته ها و نفس هایتان حمایت کردید و نمی دانم چگونه باید جبران کنم این محبتتان را .

ولی می خواهم این سایت را نیز ببینید و اگر دوست داشتید لینک کنید و به دیگران معرفی کنید و نقاط ضعف کارم را به من اعلام کنید تا بتوانم با بازوان و ذهن خلاق شما دوستانم و در جهت حمایت های همه گونه ای که شما برایم انجام داده اید به مراتب بالا برسم و افتخار کنم چنین دوستان و یاورانی دارم .

نام سایت بنده « مهندسی عمران » است که تقدیم می کنم به شما و گرمای قلبتان :

                          http://contract-omran.blogfa.com/    


چهارشنبه بیست و ششم اسفندماه سال 1388

خدا و من و قناری

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

می گذریم از آنچه باید گذشت و نفرین نمی کنیم کسی را که بر ما در اوج دوست داشتنمان خط قرمز کشید و تنها با چشمانی شکسته و قلبی خونبار که نه چشم می بند و نه قلب نای زدنی دوباره دارد او را به خدای عاشقان می سپاریم و می بوییم ان جانمازی که در آن بوی گل یاس طنین افکن بود و پنجره ای باز کرده که آسمان را بی واسطه ببینم برای صحبت با خدای خویش هر شب برای سلامتی اش دست به دعا بر می داشتیم و چشمانم را خیس شده بر سجاده پاک می گذاشتم و بی انکه چیزی برای خود بخواهیم در سر آن جا نماز خوابمان می برد و شب بی انکه پتو یا ملافه ای روی خود بیاندازم و حتی کسانی که به اصطلاح برادر می نامنشان ومادری که پر ز غم بودنش را به سرمه چشمانم می کشیدم نیز این ملافه ای را بر دوش من نیانداخت و من آنقدر گرما گرم محبت یار خویش بودم که نفهمیدم باران نیمه شب تمام فرش را خیس کرده ولی جرات نکرده با اشک من در آمیزد و خدایی که بر زمین آمد تا پتویی با ابر ساده اش که خود تزیین کرده بود به ستارگانش را بر روی من انداخت تا بدانمش و بگویم تنها نیستم .و حال من بر سر آن جا نماز دوباره دستی بلند می کنم تا بگویم خدای من دیدی قلبی دیگر به زانو در امد و سجده ای دیگر بر تو خواهم زد که در لحظه مدهوشی ام مرا گرفتی و با تل لو گهواره وار آغوشت من را به آسایشی دیگر پیوند زدی و من چقدر آرام شدم اینک که بیدار شدم

 آره شب را با گرمایی از عشق خدایی می گذراندم و یار که فکر می کرد بختی بلند دارد و ندانست اینجا دستی برای لبخندش بلند شده که او برای ثانیه های متمادی لبخندش را ترک نکند  و این ترک لبخند را به خون بار کردن چشمانم بخشیدم . و تنها دعایم سپردن او به دست خدایم و دست بر زانو زدنی برای بلند شدن و بستن قامتی دیگر بود

شاید بغضی در انتهای گلو پنهان کردم که نمی دانست او وهنگامی که کاغذ های زیر دستم در حال دعایش بود در حال اشک ریختن دیدم قناری کوچکم با صدای بلندی می خواند و به من می نگرد و چه زیبا بود زمانی که دیدم موجودی زمینی دیگری برای من می نوازد بی هیچ تقاضایی و تنها برای عشقی که در دلش خدای من انداخت و حالا قناری عاشقم را جویا شدنی دوباره می خواست برای امیدی که در آغوشت گرفتم و این قناری عاشق چنان سرودی بر منقارهای کوچکش سر داد که من را به شکست بغض دعوت کند ودعوتی که لبیک شد که حال من هستم و خدای من و قناری کوچکم که از راز خویش می دانیم و زندگی می کنیم برای شادی هایی که شاید و شاید فردا ها بیاید و بیداریم برای تمام شب دلان خسته


دوشنبه هفدهم اسفندماه سال 1388

و اینک معرفت نداشته و نبوده بی برادری

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

شاید قلم را یارای  نوشتنی نباشد ولی می نویسم شاید شبنمی که تمام زیبایی های یک برگ بارون خورده بود بداند تنها نیست و معرفت را می تواند با تمام وجود خست در تن آرامیده خویش که جان را به گلبرگ گل رز هدیه داد دریابد و با همه زیبایش فخر را کنار بگذارد و بگوید لبخند الان من برای کوشش محو شده شبنم عشق است

دلم لک زده برای یکم برادری ؟ دلم لک زده برای آغوش خسته مادر و برای اینکه تنها پنهاهت پناه باقی می ماند و دوری به اجبار ولی با عشق تو دیگری را محبوب نمی کرد ،دلم لک زده که دست و پای پدر خسته ام بدنم را لمس کند و من جرات اشک نداشته باشم تا برادرانم اندکی ناراحت بشوند و وقتی مادر آمد با تمام وجود من را در آغوش بگیرد و من بدانم برای زندگی یک امید دارم ، دلم لک زده برای تنهایی خویش و آنزمان که در اتاقم حبس میشدم و منتظر آمدن مادر را می کشیدم و اینکه یکم به خدا یکم دلم گرم بود برادئری دارم که یکم نگرانمه 

یکم خسته تر شدم در زمانی که تمام خسته دلان شاد می شوندو شکوفه ها می رویند و جوانه ها به درخت های مرده لباس می پوشانند . و همه کس لباس زیبایش را برای ساعت ۲۱:۰۲ دقیقه شب اماده کرده و من که تازه به تمام معنا از ما بودن در آمدم شدم من برای رخت به قامت بسته عذابی گرفته ام ونمی دانم این عذاب را منی که از رنگ سیاهی متنفرم چگونه شادترش کنم و چگونه نزارم زانوهایی که تا به حال خاک را لمس نکردند با تمام کج بودنشون بار دیگر راست بشوند . می دانید دکمه ها خوش به حال این یک رنگ بودنتون و این پیوسته بودنتون و اینکه می دانید هیچکدام اگر نباشید دیگری معنا پیدا نمی کند و من با وجود شما می نویسم نا خالی تر بم و کوچه خاکی محلمان را بدانم می شود بزر گل کاشت تا با رویش گل بتوانم آنرا در وجود برادری بدانم و با آن زندگی را ادامه بدم

من تن به سیاهی نمی دهم هر چند بی کس تر از بی کس باشم نگرانی ندارم برای فردا ها چون فردا منم و خدای من و اینکه می دانم اگر هنوز امید دارم برای ۱۷ بار سجده ایست که بر خاک پاک معبود عشق بی ریا می زنم و بوسه هایی که بر آسمان برا لیلی ام هر دم هدیه می فرستم


شنبه پانزدهم اسفندماه سال 1388

حرف های نوشته نا نوشته

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

کاغذ هایم خیس شده است ، آخر دیروز زیر باران داشتم می نوشتم، کلمات در هم دویده اند و در این میان تنها خودم هستم که می توانم آنها را بخوانم

فرقی نمی کند روی کاغذ بنویسم یا روی سنگ؛

اصلا بگو ؛ باد تمام آین کاغذ ها را با خود ببرد

آنکه بالا است تمام حرف هایم را می خواند.


سه شنبه یازدهم اسفندماه سال 1388

کمک به ایرانی دیگر ایرانیان به شتاب

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

مونا

«مونا زارعی»


اسم من مونا است، من این نامه را از روی تخت آی.سی.یو در بیمارستان جکسون میامی فلوریدا برای شما می نویسم. من دانشجوی دکترای برق در دانشگاه بین المللی فلوریدا هستم. بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه صنعتی شریف تهران در تابستان ٢٠٠٧ از چندین دانشگاه آمریکا بورس تحصیلی گرفتم. من فلوریدا را برای تحصیل انتخاب کردم و در آگوست ٢٠٠٧ وارد دانشگاه شدم.

متاسفانه ٤ ماه بعد از اقامتم در آمریکا در نوامبر ٢٠٠٧ بیمار شدم و پزشکان بیماریم را یک بیماری نادر خونی تشخیص دادند. این بیماری بتدریج باعث نارسایی مغز استخوانم شده است.با وجود تاثیرات شدید و عوارض ناشناخته و تحمل ناپذیر این بیماری من به تحصیل، تدریس و تحقیق دانشگاه ادامه دادم تا بورس و بیمه ام را حفظ کنم. پزشکان تمام تلاش خود را انجام داده اند ولی نتیجه ای حاصل نشده است و من هر روز با عوارض مختلف این بیماری دست به گریبانم.
در حالی که من بسیار به حضور و حمایت والدینم نیازمندم، آنها هنوز موفق به گرفتن ویزا نشده اند. من یک دختر 26 ساله در یک کشور غریب 2 سال به تنهایی با این بیماری غریب و لاعلاج جنگیده ام. دور بودن از خانواده و بستری شدن در بیمارستان که دیگر زندگی روزانه من شده است، من را از نظر جسمی و روحی از پای در آورده است.

در اکتبر ٢٠٠٩ با دردی شدید وارد بخش اورژانس بیمارستان شدم، هر چند این اولین بار نبوده که من در شرایط اورژانس بوده ام، اما این بار طاقت فرساترین تجربه من بوده است. اکنون 2 ماه است که من به طور مداوم در ICU بستری می شوم. تیم پزشکی من به این نتیجه رسیده است که تنها راه نجات من پیوند مغز استخوان است.من بانکهای بسیاری را برای مغز استخوان جستجو کرده ام اما نتیجه مایوس کننده بوده است. چون از نظر علمی احتمال پیدا کردن اهدا کننده از میان ایرانیان برای من بیشتر است، چشم امیدم به حمایت شما ست.

برای پیدا کردن اهدا کننده مناسب نیاز به تست DNA است. این تست بسیار ساده بوده و از طریق آزمایش روی بزاق دهان قابل انجام است که خود نیز می توانید به راحتی این نمونه را تهیه کنید که هزینه ای هم در بر ندارد. سازمان PACI که خدماتی برای بیماران ایرانی سرطانی مقیم آمریکا ارایه می دهد، این امکان را فراهم کرده که شما بتوانید این تست را تا پایان ماه ژانویه 2010 به طور مجانی انجام دهید.

می دانم که زمان محدود است ولی من به کمک و همیاری شما امیدوارم.

اگر شما به عنوان اهدا کننده مناسب تشخیص داده شدید پیوند مغز استخوان انجام می شود. ولی این پیوند نیازی به عمل جراحی ندارد. آنچه نیاز است فقط مقداری از خون شما است. پزشکان سلول های بنیادی از خون شما را به من تزریق می کنند. ماههای اخیر، این بیماری من را به وضعیت نا امید کننده ای رسانده است، نمی دانم چه مدت زنده خواهم بود ولی این را می دانم که تنها چیزی که می تواند مرا زنده نگه دارد پیوند مغز استخوان است. من به کمک شما چشم امید دوخته ام و فکر اینکه چنین ایرانیان مهربانی در اطراف من حضور دارند مرا به آینده و زندگی ام امیدوار می کند. من واقعاً به کمک و همیاری شما برای یافتن اهدا کننده مناسب نیاز دارم.

یک نجات دهنده باشید.

با احترام

مونا زارعی 

*****

متنی رو که خوندید نامه مونا زارعی بود که از روی تخت آی سی یو نوشته.  ساده ترین راه برای کمک به مونا برای ساکنین ایران به این ترتیب هست:


1 – یک پزشک عمومی برای شما  آزمایش “اچ-ال-ای : کلاس یک” (HLA – Class1) بنویسه.


2 – یک آزمایشگاه پیدا کنید که بتواند آزمایش “اچ-ال-ای : کلاس یک” رو انجام بده.


3 – نتیجه آزمایش را به ایمیل خواهر مونا با آدرس زیر ارسال کنید:

mina.zarei64@gmail.com

هزینه اش با دفترچه بیمه ۱۹۵۰۰ تومان است 

در صورت عدم دسترسی به پزشک عمومی می تونید از خانم دکتر زارعی درخواست کنید این آزمایش رو براتون بنویسن. شمار تلفن ایشون: ۰۹۱۲۲۱۴۵۳۷۹

توجه داشته باشید که آزمایش ربطی به گروه خونی نداره و اگر خون شما منطبق باشه فقط مقداری از خون شما گرفته میشه که بسیار هم ساده هست.

پرونده پزشکی مونا در دو آزمایشگاه در تهران موجود هست. مسئولین این دو آزمایشگاه می تونن نتیجه آزمایش شما رو با اطلاعات مونا چک کنن.

آزمایشگاه بهار
نام مدیر: برزو گوران تلفن: ۸۸۹۶۵۸۱۸, ۸۸۹۶۱۷۴۸, ۰۹۱۲۶۰۴۸۵۸۸ نمابر: ۸۸۹۷۴۱۸۸ آدرس: – کارگر شمالی (امیرآباد) – جنب پمپ بنزین – پ. ۱۶۲۷

آزمایشگاه نور
نام مدیر: مریم جلالی تلفن: ۶۶۴۲۹۸۷۱, ۶۶۴۲۷۷۸۹, ۶۶۴۲۲۳۶۲ نمابر: ۶۶۴۲۲۳۳۷ آدرس: تهران – منطقه ۶ – بلوار کشاورز – بین خیابان جمالزاده و کارگر شمالی (امیرآباد) – پ. ۱۱۱

 


ایرانیان بزرگوار دیشب توی سایتها یک چیز پیدا کردم که حس انساندوستانه ام را به همراه داشت دوستان می خوام این مطلب را از این سایت کپی کنی و بزاری توی سایتتون تا شاید یک فرجی بشود برای زنده موندن یک ایرانی  لطفا همتون تمام تلاشتون را بکنید

http://gpgb.blogfa.com

اینم سایتش هست می خوام کمک کنید می دانم می کنید پس کمکتون را طلب می کنم


شنبه هشتم اسفندماه سال 1388

نمی خواهم مترسکی باشم در گندمزار

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

پای چوبینم در خاک
کلاه مسخره ای بر سر
جل پاره ای بر تن
این است شکوه و جلال من
تا مرغکان سبک بال
از آسمان دلم گذر نکنند
که ترس
تنها وظیفه ی من است
و تنهایی
تنها پاداش من است !
حتی در آن زمان که باد می آید
تا غصه های مرا
بشوید از تنم
تنهاترینم !
غمگین ترینم !
من نمی خواهم ؛ مترسکی باشم در گندمزار
نمی خواهم هیبتم را , پرندگان دریابند
نمی خواهم زشتیم , بهای من باشد
می خواهم بذری شوم
تا هزار خوشه دهم
و در ضیافتم , همه بنشینند
می خواهم خاک شوم
تا در سینه ام
ریشه ها را دریابم
می خواهم چشمه ای شوم
شعله ای
نوری
می خواهم لبخندی شوم
بر چهره ای غمین
ای کاش
ای کاش
حتی عروسکی شوم
در دست کودکی فقیر
نه !
پای چوبینم در خاک
کلاه مسخره ای بر سر
جل پاره ای بر تن
این است شکوه و جلال من
تا مرغکان سبک بال
از آسمان دلم گذر نکنند
که ترس
تنها وظیفه ی من است
و تنهایی
تنها پاداش من است !
حتی در آن زمان که باد می آید
تا غصه های مرا
بشوید از تنم
تنهاترینم !
غمگین ترینم !
من نمی خواهم ؛ مترسکی باشم در گندمزار
نمی خواهم هیبتم را , پرندگان دریابند
نمی خواهم زشتیم , بهای من باشد
می خواهم بذری شوم
تا هزار خوشه دهم
و در ضیافتم , همه بنشینند
می خواهم خاک شوم
تا در سینه ام
ریشه ها را دریابم
می خواهم چشمه ای شوم
شعله ای
نوری
می خواهم لبخندی شوم
بر چهره ای غمین
ای کاش
ای کاش
حتی عروسکی شوم
در دست کودکی فقیر
نه !
پای چوبینم در خاک
کلاه مسخره ای بر سر
جل پاره ای بر تن
این است شکوه و جلال من
تا مرغکان سبک بال
از آسمان دلم گذر نکنند
که ترس
تنها وظیفه ی من است
و تنهایی
تنها پاداش من است !
حتی در آن زمان که باد می آید
تا غصه های مرا
بشوید از تنم
تنهاترینم !
غمگین ترینم !
من نمی خواهم ؛ مترسکی باشم در گندمزار
نمی خواهم هیبتم را , پرندگان دریابند
نمی خواهم زشتیم , بهای من باشد
می خواهم بذری شوم
تا هزار خوشه دهم
و در ضیافتم , همه بنشینند
می خواهم خاک شوم
تا در سینه ام
ریشه ها را دریابم
می خواهم چشمه ای شوم
شعله ای
نوری
می خواهم لبخندی شوم
بر چهره ای غمین
ای کاش
ای کاش
حتی عروسکی شوم
در دست کودکی فقیر
نه !
نمی خواهم مترسکی باشم در گندمزار

از دوست بزرگوارم :

فرید جاویدزاده از وبلاگ : http://www.fj.blogsky.com/


شنبه یکم اسفندماه سال 1388

غم دلم و چند نقطه ...

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

سلام می گم به نقطه سر خط  سلام می گم به چشم منتظر سلام می دم به شکست دوباره سلام می گم به اینهمه بی ریا بودن و بی کینه بودن

می خوام امشب در مورد لیلی بی صفت بگم و اینکه مجنون قصه ما یکبار دیگه با جام شکسته ای برگشت و نتونست ایندفعه ضربه بزند برای تمام ضربه هایی که خورده برای تمام ضربه هایی که وقتی بر درخت بید مجنون با لیلی همنشین شد تمام هستی خود را و تمام لحظه هایش را پر از کلام دوست دارم کرد ولی در زمانی که می خواست لیلی گرما ببخشد پشت او را با ضربه ای که سالها پیش در کتاب 2 دبستانش خوانده بود قصه 2 کاج را بار دیگر لیلی دیگری او را بر زمین زد و او اینبار فهمید کتاب دبستانش افسانه نبود و مجنون ما نشست بر تنها درخت خانه اش و زمزمه کرد :

 سالیان پیش در کنار رود

                                              2 کاج روئیدند ........... مردم آن 2 را 2 دوست می دیدند

.                                     روزی از روزهای پاییزی  .......... کاج همسایه به خود لرزید

                                     خم شد و روی دیگری افتاد ........... گفت ای آشنا ببخش مرا

                                   ریشه هایم ز خاک بیرون است ..........چند روزی مرا تحمل کن    

آره تحمل کن چقدر زیبا بود این جمله برای مجنون شیوای ما که عشق در او می جوشید و کمک به لیلی او بهترین چیز در دنیا .

نمی دانم شاعر ما کمک را پاک کرد از جمله ای برای ما بچه ها که ندانیم دنیای بزرگ ها چه دنیای بدی است آره بزار من می گم این قسمت حذف شده را کاج ما به او کمک کرد تا سرپا بایستد تا مردم او را صاف کنند بعد از طوفان ها ولی اینبار وقتی این کاج ما که برای تحمل دوست خویش نیرویش را از دست داده بود با بادی شدید با تفکری اسوده وقتی تمام نیرویش را از دست داد وقتی بر کاج دوست خویش افتاد و منتظر لبخند و کمک دوست خویش بود آن کاج سنگ دل او را بر خطوط سیم پیام انداخت 

آره چقدر آرزو داشت نشان دهد مجنون ما که در بزرگی هر کاج افتاده ای را بلند می کند ولی نمی دانست اگر کاجی بلند کند وقتی برابر طوفان ها می ایستد به جای گرمایش برگهای اون درخت ریشه هایش را از خاک بیرون می کند تا با  افکار پوسیده کاج لیلی صفت فقط آن باشد که نور آفتاب را بگیرد و نشان دهد به مردم ساده دل روستا که کاج استوار ده ما اوست ولی نمی دانست در روح نامرد چهره مرد نمی تواند بروید چون سرشت افکار ها از جایی است که خود حکمفرمای ما که حکمش بر همه حجت است می روید و هیچ کس را مدت زمان زیادی بر چهره بازی گری زندگانی نگه داشت .

آره اینبارم مجنون ما در اوج عشق بی ریایی خویش بار دیگر بی آنکه بداند چرا تمام شبنم های برگهای سوزنی خویش را به چشمان خویش آورد تا بدانند و بپرسند از خود که زلالی از کدامیک نشات می گیرد از اشکهایش که زلال تراند ؟ یا شبنم های باران و برف؟ وآنگاه که جمع دارد می شود تمامی حرف هایش را در چند کلام جمع کند و فریادش اینگونه باشد :  تمام غصه ام را در خود جمع کردم و گفتم خدای من ! خدای من چرا ؟؟؟

گفت من بنده ای از تو ام که جرمم عشق به تو است و جرم بدترم عبور از خط قرمز محبت و عشق بی ریا به لیلی های تو در حالی که 17 بار شبانه روز به سجده ات در می آمدم تا خود را از تو دور تر تصور نکنم در حالیکه از تو هم گله داشتم ولی نمی خواستم شیطان بگذارد در اوج غصه ام از تو من را دورتر کند .

اینبار هم مجنون قصه ما بار دیگر قامتش را خواستند بر زمین بزارند ولی در اوج از دست دادن برادر خویش و مشکلات زندگی اش لیلی او که مجنون فقط درک می خواست از او از پشت خنجر بر او زد و نمی دانست این کمر آنقدر خنجر خورده که جای خنجر او درد را تازه می کند و سپرد به دست وجدان بیدار انسانها زیرا وجدان در همه حال بیدار است به شرط آنکه ما انسانها برایش  لالایی نخوانیم   

با چشمانی پر بار از اشک و نگاهی پاک برآسمان تابناک خداوند نظاره کردم و از اعماق وجودم از او خواستم فرشتگانش را لیلی های من قرار دهد تا بتوانم کما فی السابق رابط خوبی برای من و معشوقم خدای بزرگ باشند

اینم قصه مجنون ما که خیلی تنها شد با زخمی دیگر ولی دلی دارد پر نور برای ادامه راه ...

و اینبار بی آنکه بدانم به کجا بی آنکه مرا در آغوشش می گرفت بدون منت و این بی منتی اش باعث شد خدا او را فرا بخواند به سمتی می روم که باد مرا به او برساند هر چند در خواب وقتی به او گفتم تو مردی او خندید و گفت همه دیوانه شدند و من زنده ام

دوست دارم داداش ابراهیم...


پنجشنبه بیست و نهم بهمنماه سال 1388

تقدیم به کسی که خود می داند که چیست ؟ (( گرگ پدر ))

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

برو ای دوست ! برو دوست ، برو دوست برو

                                                                برای دختر پالان محبّت بر دوش

دیده بر دیده من مفکن و نازت نفروش

                                                                من دگر سیرم

من دگر سیرم از آن عشق 2 پهلوی

                                                                  تو پست

تُف بر  آن دامان پستی که تو را پرورد است

                                                                  کم بگو جای تو کو ، مال تو کو

                                                                                                                برده ی زر

کهنه رقاصه وحشی صفت ، رنگی خر

                              گر طلائیست مرا ؟ تخم طلا

                                                                          مردم من

                                                                                   زاده ی زجرم و پرورده ی دامان شرف

 آتش سینه ی صدها تن دل سردم من

                                                                 دل من چون دل تو صحنه ی دلقک ها نیست

دیده ام مسخره خنده ی چشمک ها نیست

                                                                  دل من ماءمن صد شور و بسی فریاد است

ضربانش جرس قافله ی زنده دلان

                                                                  تپش طبل ستم کوب ، ستم کوفتگان

چکش محض ز دنیای شرف روفتگان

                                                                   تک تک ساعات پایان شب بیدار است

دل من ای زن بد بخت ؛ هوس پرور نیست

                                                                    شعله ی شیرین شکن فرهادست

در عوض با من شوریده چه کردی

                                                                    دل به من دادی ؟ نیست صحبت از دل مکن

که این لانه ی شهوت دل نیست

                                                                   دل سپردن اگر این است ، که این مشکل نیست

هان !!! بگیر این دلت از سینه فکنیم به در

                                                                    ببرش ، دور ببر ، ببرش تحفه ز بهر پدرت

                                                                                                                     (( گرگ پدر ))

 


شنبه بیست و چهارم بهمنماه سال 1388

بشر خونخوار

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

نمی دانم ، به خدا من نمی دانم

 نمی دانم ، چرا وقتی  ره هموار می گردد

                                                         بشر تغییر حالت می دهد

                                                                      خونخوار می گردد


چهارشنبه چهاردهم بهمنماه سال 1388

میرداماد

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

شب طلبه جوانی به نام محمد باقردر اتاق خود در حوزه علمیه مشغول مطالعه بود به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که ساکت باش.
دختر گفت : شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر در گوشه ای از اتاق نشست و محمد به مطالعه خود ادامه داد.
از آن طرف چون این دختر شاهزاده بود و بخاطر اختلاف با زنان دیگر از حرمسرا خارج شده بود لذا شاه دستور داده بود تا افرادش شهر را بگردند ولی هر چه گشتند پیدایش نکردند .
صبح که دختر از اتاق خارج شد ماموران شاهزاده خانم را همراه محمد باقر به نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... لذا علت را پرسید طلبه گفت : هنگامی که آن دختر وارد حجره من شد با خودنمایی وافسونگریهای پی در پی خود می کوشید تا توجه مرا به سوی خویش معطوف سازد. نفس اماره نیز مرا مدام وسوسه می نمود اما هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان خود را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمان و شخصیتم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدار اشاره نمود .
نفس اماره یکی از عواملی است که انسان را به ارتکاب گناه وسوسه می کند .
نتیجه اخلاقی :

قران کریم می فرماید : نفس اماره به سوی بدیها امر می کند مگر در مواردی که پروردگار رحم کند ( سوره یوسف آیه 53) انسانهایی که در چنین مواردی به خدا پناه می برند خداوند متعال آنها را از گزند نفس اماره حفظ می کند و به جایگاه ارزشمندی می رساند .


جمعه نهم بهمنماه سال 1388

یک عمر

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

یک عمر نوشتم من ! وای از غم رسوائی

                                                             یک عمر سرودم ، من از دل شیدائی

یک عمر زدم آتش بر این دل تنها من

                                                              تا سوزد  و سازد با تنهائی و بی تابی

یک عمرنوشتم یار ، یک عمر نوشتم تو

                                                              یک عمر سرودم من تنها نُت رسوایی

آن شور و همه مستی ، آن عشق و همه هستی

                                                               فرسوده و گنگم کرد در بی سر و سامانی

یک عمر نشستم شاید که تو باز آئی

                                                              چشمم به رهت خشکید امّا تو نمی آئی ؟

دیگر شده ام مایوس آخر تو کجا مانده ای ؟

                                                               من مانده ام و یادت در کلبه تنهائی

یک عمر شدم لیلی یک عمر شدم شیرین

                                                                شاید که رسد از راه مجنونی و فرهادی

امّا اصف و حسرت ، این ها همه اوهام است

                                                                دیگر تو نمی آئی؟ ..... دیگر تو نمی آئی؟

امشب شب آخر بود ، دیگر قلمم خشکید

                                                                قلبم ز تپش ایستاد ؛ روحم ز تنم بگریخت

فردا سر خاک من بازم تو نخواهی بود

                                                                می دانم و می سوزم ... می میرم و می دانم


شنبه سوم بهمنماه سال 1388

حج دل باید کرد یا حج اعراب ؟

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    



دل خوش ازآنیم که حج میرویم
 غافـل از آنیم کـه کج مـیرویــم


کعبه به دیدار خدا میرویم  
او که همینجاست کجا میرویم


حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست


دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست


صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب

 

 

 

 

 

 

 




 

 



 

این متن را برای خودم قابل تامل دونستم. پسندیده دیدم که با شما درمیان بگذارم:)

ایران بیشترین تعداد افراد اعزامی به حج را در میان کشور‌های مسلمان داراست. و البته جوانترین حجاج هم از ایران هستند...

آیا تا بحال فکر کرده اید که پولی‌ که از این طریق نصیب دولت عربستان میشود چقدر است؟

تولیت کعبه در دستان خانواده سلطنتی عربستان است.

آیا تا بحال فکر کرده اید که پولی‌ که ایرانیان و دیگر ملیت‌های مسلمان برای محرم شدن و رضای خدا خرج میکنند در نهایت صرف چه چیزها و کارهأی میشود؟؟

آیا بهتر نیست که این پول صرف بازسازی ، و آبادانی ، و فقر زدأی در کشور خودمان گردد؟؟؟

با شما هستیم خانم و آقای محترمی که آرزوی محرم شدن را دارید! لطفا یک بار دیگر به تصاویرنظر کنید

 

 


پنجشنبه بیست و چهارم دیماه سال 1388

رسم دریا (برای کسی که گفتم مال اونه تا از تنهایی دیگه گلایه نکنه)

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

انگار زدی به جدول

بایست بگم از اول

راه تو اشتباه نیست

نخواستم عشقِ سَنبَل

راستی بِهت بگم من

گوش بگیر و حرف نزن

نمیره توی اون سنگ

میخهای ریز آهنگ

یه معجزه میخوای تو

یه درسِ پر مغز و ناب

به سوتیهات می خندم

میگم ستاره دریاب

نقشه ی اول خراب

روزهای ترس و سراب

نگاهِ تو باهام نیست

انگاری ترکید حباب

این روزها گیج و تنهام

همش به فکر فردام

قربونِ دلخنده هات

زنده به عشق شمام

تو قلبمو نچیدی

مگه ازم چی دیدی

خرابِ روزگارم

تو یارم تو امیدی



رسیده وقتِ رفتن

باز تایمِمون سر اومد

غروبِ آخر گذشت

خورشیدمون در اومد

رفتن فقط یه حس نیست

رسیدنِ به فرداست

دیدنِ روزهای نو

شادیِ رسم دریاست

کشیدمت رو قلبم

آبـی شده تموم قد

جزرهای دل تموم شد

ماهه و شوره و مد

دیگه کسی برامون

نمونده جز اون بالا

زنده به اون نگاریم

دوسِت دارم ای خـدا

وقتی چشات سیام کرد

ندیدم روز روشن

شادی برام عقده شد

دیوارها حجم آهن

انگار زدی به جدول

من آخه خیلی تنهام

امروز هستم قبول نیست

نخند به روز و شبهام . . .

از دوست عزیزم ابوذز اکبری


جمعه هجدهم دیماه سال 1388

کفرنامه

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

خدایا کفر نمی گویم ٬
پریشانم ٬   
چه می خواهی تو از جانم ؟!
مرا بی آنکه خود خواهم؛اسیر زندگی کردی .
خداوندا !
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته وخسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟!
خداوندا !
اگر در روز گرماخیز تابستان
تنت بر یایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف تر
عمارت های مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو دوان باشد
زمین و آسمان را کفر می گویی
نمی گویی ؟!
خداوندا ! اگر روزی بشر گردی
زحال بندگانت باخبر گردی
پشیمان می شوی از قصه خلفت
از این بودن ؛ از این  بدعت .
خداوندا تو مسئولی
خداوندا  تو می دانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است .
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار ...

           این نوشته مال کارو برادر ویگن است نه دكترعلی شریعتی


دوشنبه چهاردهم دیماه سال 1388

واقعا" چه به سر ایران و ایرانی آمده است؟

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

 

دهقان فداکار پیر شده،

چوپان دروغگو عزیز شده،

شنگول و منگول گرگ شدن،

کوکب حوصله مهمون رو نداره،

 کبرا تصمیم گرفته دماغش رو عمل کنه،

 روباه و کلاغ دستشون تو یه کاسه اس،

حسنک گوسفنداش رو ول کرده تو یه شرکت آبدارچی شده،

آرش کمانگیر معتاد شده،

 شیرین، خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی،

 رستم اسبش رو فروخته یه موتور خریده و با اسفندیار میرن کیف قاپی،

واقعا" چه به سر ایران و ایرانی آمده است؟


سه شنبه هشتم دیماه سال 1388

نامه به کرکره

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

سلام  کرکره

امروز می خوام دست قلم تو را نوازش کند اجازه می دی که ببوسد نوک قلم چین و چروک تو را آخه منظر نوشته هام می خواد از دل نشات بگیره و به چشمان آسمان و عالم دوخته شود . خبر بگیریم یا نگیریم درد دل کنیم یا نه . همش توی حرفامون پر از ایهام است

دیروز گریه اش را دیدم کرکره در حالی که روی بازوی من دراز کشیده بود و خود را شماتت می کرد نمی خوام درد بکشه یا اشک بباره از آبشار نگاهش . نمی خوام صورتش را ابرها نوازش بهاری حتی برای لحظه ای دهند آخه این خورشید من چطور باید در زمانی که من برای او دارم زندگی می کنم تبسم حضور را در میان چشمان خدایش بارانی ببیند ، و اینک باید یک سئوال کنم که نمی دانم کرکره جان چه جوابی دارد؟

اول به خودت می گم تو چی شد برای محافظت از انسان اینگونه صاف بودنت را به چین و چروک بودن بخشیدی؟

  چرا زبان همیشه استوار من که امکان نداشت هیچ جاده ناهمواری گیر کند و مانند اولین روز تو صاف بود با لبخندش کم آورد و طوری غرق شد که انگار سالیان سال است لب به زبان باز نکرده است و اینک همچنان کم میاورد در میان پنجره ای که رو به کوچه دلتنگی ام باز شد. آره کم آوردم ؟ ولی کم نمی زارم برای عابری که اومد و شد کدخدای دل کوچه من ، نجات داد سالیانی که نمی توانستنت لبخندم سویی داشته باشد و چشمای من دنبالت است و می خوام بفهمی حال من را که خراب میخانه دلت است و می خواد فریاد بزنه ولی نمی تونه داد بزنه و بگه از هجران دل ! که خسته شده از سفرهایی که برای یار بود ولی با باری از خستگی به نقطه شروع خودش باز می گشت کرکره جان ...

میان میخانه تو ! ساقی من چه فاصله کمی است وقتی دیدم در میان دستهایم خودت را آزاد ترین انسان دانستی و در برابر نگاه پاک خدا ! ما را با قطره هایی از پاکیت که ذره ذره جمع می کردی در این سالیان حالا دریا شده غسل دادی و حالا بیا با هم بخونیم ای پرستو ی من و نغمه بزنیم به این نوشته ها و دیدگاهها تنگ نظریها وبرویم با این بالها به روی بلندترین جای درخت و لانه مان را در میان بلندترین شاخه ها بر پا کنیم ولی زندگی را در میان تمامی شبدر ای اول صبح که روی برگ های آن درخت بر جا ماندند و پاکند مثل چشمات انجام دهیم آنچه تا به الان به نام زندگی ما نمی شناختیم و صدایمان را با رودی که سنگهای درونشان از درد آن خبر می دهند هماهنگ کنیم و فریاد بزنیم آنچه مانده از درد ایام بر ته گلویمان ! 

 بدان آنزمان را که چه صدایی می شود برای فریاد زدن خداوند و محبت و دلهای شکسته چگونه فریاد می زنند و می چسبند به هم و این به هم چسبیدن تا به حال دلهای از هم جدا نمی توانستند تصوری کنند از بزم با هم بودن دوباره و اینک به حرمت عشق و این با هم بودنمان خدا در مهمانی خویش بار دیگر این پیوند ها را محکمتر کرد برای بودنی که تا به حال نبود   ...

آره کرکره جان این ۲ با هم دنیایند و بدون هم هیچ پس با اجازت می نویسم رویت !!! 

با اجازه بسم ا... 


یکشنبه ششم دیماه سال 1388

برخیز و می بریز

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

نگارش در تاریخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط فربد

برخیز و می بریز که پاییز می‌رسد بشتاب ای نگار که نشاط نیز می‌رسد یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون دور از دیار و یارم و پاییز می‌رسد

 ساقی بهوش باش که بیهوشی‌ام دواست افسوس باده خاطره انگیز می‌رسد تا بزم هست جمله حریفند

 وهمنفس هنگام رزم کار به پرهیز می‌رسد تا یاد می‌کنم ز اسیران در قفس اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد

 گرمیوه امید نیامد به دست ما دست شما به در دل آویز می‌رسد

برخیز و موج را به نگون ساری‌اش مبین دریادلا که نوبت آن خیز می‌رسد


سه شنبه یکم دیماه سال 1388

درس دهم

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

 

معلم،سیب و توت فرنگی

یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد می‌داد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

 پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3).

 او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب گوش نکرده است" تکرار کرد: خوب گوش کن، خیلی ساده است تو می‌تونی جواب صحیح بدهی اگر به دقت گوش کنی. اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟

 پسر که در قیافه معلمش نومیدی می‌دید دوباره شروع کرد به حساب کردن با انگشتانش در حالیکه او دنبال جوابی بود که معلمش رو خوشحال کند تلاش او برای یافتن جواب صحیح نبود تلاشش برای یافتن جوابی بود که معلمش را خوشحال کند. برای همین با تامل پاسخ داد "4"..... نومیدی در صورت معلم باقی ماند.

به یادش اومد که پسر توت فرنگی رو دوست دارد. او فکر کرد شاید پسرک سیب رو دوست ندارد و برای همین نمی‌تونه تمرکز داشته باشه. در این موقع او با هیجان فوق العاده و چشم‌های برق‌زده پرسید: اگر من به تو یک توت فرنگی و یکی دیگه و یکی بیشتر توت فرنگی بدهم تو چند تا توت فرنگی خواهی داشت؟

معلم خوشحال بنظر می‌رسید و پسرک با انگشتانش دوباره حساب کرد. و پسر با تامل جواب داد "3"؟ حالا خانم معلم تبسم پیروزمندانه داشت. برای نزدیک شدن به موفقیتش او خواست به خودش تبریک بگه ولی یه چیزی مونده بود او دوباره از پسر پرسید: اگر من به تو یک سیب و یک سیب دیگه و یکی دیگه بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسرک فوری جواب داد "4"!!!

خانم معلم مبهوت شده بود و با صدای گرفته و خشمگین پرسید چطور ؟ آخه چطور؟ پسرک با صدای پایین و با تامل پاسخ داد "برای اینکه من قبلا یک سیب در کیفم داشتم"

نتیجه : اگر کسی جواب غیر قابل انتظاری به سوال ما داد ضرورتا آن اشتباه نیست شاید یه بُعدی از آن را ابدا نفهمیدیم.  


سه شنبه بیست و چهارم آذرماه سال 1388

(( فراری از جاده )) ...!

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

در این ستایشگاه شب برهنه زمستان نفس را نای خسته ای نیست و بریدن از تمامی جاده ها برایم چاره ای نیست و اینبار نیز فراری خواهم شد از تمامی جاده های روزگار ، می خواهم اینبار از جاده ای بروم که خود ساخته باشم نه این روزگار که انسان ها را در خود مانند مترو های در حال حرکت به حرکت وا می دارد و هر چه خود می خواهد ما را در باغ های زیبا که در انتهای برگهای زیبایش زمستانی سرد را قرار داده که بعد از گذشتن از زمستان به دیواری بر می خوریم که خنده روزگار را در آن می بینیم و باز باید بگوییم که باختیم !!!

بس است دیگر ! این جاده های آماده که در آن می دانم  به جایی نمی رسد و لیلی و شیرینی در آن یافت نمی شود که من (فرهاد و مجنون) به آن دل بسپارم . پس باید سر سپرد به بیابون ها و کوه ها را کند تا رونده های خوب بتوان در مسیر پاهای خسته قرار داد و با جان کندنی دوباره و باور داشتن کلمه امید در باطن جان خسته به دنبال سرشتی باشم که از نور خدا نشات گرفته شده باشد.

آری؛ اینبار نیز کسی می خواست من را به زمین بزند که خود فکر می کرد که در این دنیا مظلوم بوده و ظالمی او را به بازی کشیده است ، ولی اینبار که او را از نقش مظلوم در اوردم نشان داد سرشت ظالم بودن را در خود داشته ولی قدرت آن را نداشته که نقش ظالم را بازی کند .

آری ؛ این دنیا نقش ستم و ستم کش را خوب در خود به بازی در می آورد ولی باید گشت و گشت تا جایی که بتوانیم استثنایی را به دست آوریم و حال آنکه من می دانم تا اخرین پر باید پرواز را ادامه داد و تا آسمان صاف شود از ابرها باید بال زد و تلاش کرد . اگر ما می خواهیم خورشید را بدست بیاوریم باید به اندازه رسیدن به آن سختی بکشیم و چه زیبا است این سختی ها در راه خورشید زندگی مان ، آره بال زدن های ما (ما) را می رساند به جاده ای خدایی  که از  تمام زمینی ها جدا خواهد گشت و اینبار (( فراری از جاده )) معنی خود را همراه با جاده ای که از تتمه امید خود ساخته باز خواهد یافت و نشان می دهد که چرا اسمش را به نماد تبدیل گشته نه یک نشان مارک دار .

پس اینبار من و تمامی دوستنای که نای رفتن این راه را در خود می بینند به جای پرسیدن چرا و خیس کردن دستمال های روی میز شان سلام می دهیم به این جاده ها که جدا از تمام جاده های روزگار که با بازی روزگار در آمیز نیست و در انتهای آن می دانم گه سنگ فرش های آن از گل یاس برای زانوهای استوار و دیوارهای ان از گل رز سرخ و سقف آن از گل مریم برای ما ها تزیین گشته و زانوهایی که گر چه خم شده ولی نای رفتن را با استوار شدنی دوباره به این گل های یاس هدیه می دهد و شب برهنه پر ستاره من را با با لباسی نو بر تن می زند ...


سه شنبه هفدهم آذرماه سال 1388

پایان بازی

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

امروز بیمه نامه ۱ سال ام تمام میشه ، امروز خیابون بوم بست تو قرار ۲ طرفه بشه و راه با تمامیه سختی هاش سوق پیدا کنه به چشمانه هر ۲ ما و از آنجا بپره بر سر در مغزمان  که هر چه مغزمی پذیرد یعنی بعد از آن نقطه سر خط . یعنی تایید شدیم در درگاه خدا و مغزهایمان (( آخه سر رشته مغزمان دست او سپریم )) 

عجب که من و تو در جایی داریم قدم می زنیم که پر از( خار) است ولی در زیر پایمان فقط گل یاس که پر پر شدن بخاطره ( ما ) شدنمان ...

 احساس می کنیم هستی خدایمان را که در رگهایمان می جوشد  وبه مناسبت این جوشش هر گل رزی امشب آمادست فدای ما شودو خود گل سرخ باغچه شادی ما به جنگ خار هایش رود ، ببین زیبایی کارمان را که داریم به کدام عرشه از کشتی عشقمان می رسیم که نا خدایش اینبار با خدا ترین خدای عالم است و این خدای ما مواظب است که مبادا خار ها جسارتی به ما کنند و بخواهند حتی نفس خشکشان را به تن ما پیوند دهد .

آره امشب دیدم مزد فدا شدن و گذشت از خودم را که اولش( من وتو ) بودیم و الان که توی اوجیم کنارهیزم های شومینه مان که شعله هایش گرمای تن را به مبارزه دعوت می کند برای اینکه ببیند آتش روزگار می سوزاند یا آتش عشقمون که ما شدنمان را فخر می فروشد به ۲ عالم ربانی مادی و معنوی که منشا آن دانه هایی است که سالها در کاسه رهگذران گذاشتیم و اکنون برای هم خداوند ما را به لطف تمام دانه های کاشته شده ما را به هم پیوند داد .

اسمت را چطور باید بگم ، وقتی از این پس حتی نمی توانم بگم که بیای خورشید نگات کنه ... آره گل من ،می خوام از این پس خارت بره توی چشمانه تمامیه خائنین زمانه . می خوام لمس گلبرگت دل غمدیدم را شفایی سبز هدیه دهد ...

خواهم که چشمه محبت فقط برای ساقیه عاشقان بجوشد ، صدای زیبای باد صبا را باور نکن ؛ که این صدا مانند زنان هرزه به تن همگان خورد و نمی توانی جدا کنی که بوی مرد را نجوا می کند یا نامرد را ؟؟؟  


پنجشنبه دوازدهم آذرماه سال 1388

شجاعت

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

در گذشته نمره 20 مثل جواهر ارزش داشت. و راحت و آسان به دانش آموزان داده نمی شد. کسانی که این نمره را دریافت می کردند حقیقتا بیش از این نمره معلومات داشتند و به راستی شایسته این افتخار عظیم بودند. همه شاگردان قدیمی می دانند که انشای کمتر از 10 خط را هیچ معلمی نمره قبولی نمی داد و محصلینی بودند که از این درس تجدید و یا رد می شدند.
یک بار در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگذاری امتحانات سال آخر ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که "شجاعت یعنی چه؟"

محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : "شجاعت یعنی این" و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود !
اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند. چه خوب گفته اند که :

"کم گوی و گزیده گوی چون در"


دوشنبه نهم آذرماه سال 1388

روزنامه نگار حرفه ای!

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت.

 

فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

 

عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!


پنجشنبه پنجم آذرماه سال 1388

برای تولد پدرم 5 آذر(سالروز استواری و هدفدار شدن من در نور خدا)

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

امروز روز دیگری است روزی كه به نام تو و در كنار تو نشستم و صدف ها را برای زیبایی شبمان كنار هم قرار دادیم ، امشب شب ماست شب تنهای شكسته كه می خواهد جان بگیرد و در بهشت برین خدا ساقدوش تو باشم امشب مالكیت هر دو جهان را به نام من زدند به نام منی كه تمامیت خود را فدای تو كردم امشب مرگ را باور ندارم تمامیت زندگی نام ما را فریاد می زنند می خواهم دریا سكوت كند !

بس است دیگر هیاهو امشب تو سوار بر كشتی رویا هایم آمدی اینهمه هیاهو برای گم نكردن تو بود پس الان كه در آغوشت گم شدم دیگر جهان باید سكوت كند

آغوشت امشب برای من است برای تمام دلتنگی هایم برای تمام هجران هایم برای تمام در آغوش كشیدن گریه هایم كه فقط تو می توانی آنرا جبران كنی

چگونه ؟

چشمهای مهربانت كه  من را پیدا كردند چگونه معجزه می فروشند كه الان نمی دانند چگونه ؟

من كه می دانم این غریبه را باور داری از غصه نمی هراسی از گریه نمی ترسی اخر تو فرشته ای از سوی خدا هستی كه تمامی كارهایش مقدس است امشبم را كه در كلبه من مهمانی دریاب كه فردا را بی تو باور ندارم گریه نكن می خواهم چشمهای باز زیبایت را ببینم می خواهم بر سر هر كوه یكبار فریاد من بزنم و سه بار كوه فریاد بزند كه دوستت دارم

باز می آیم تا فرصت ها را غنیمت بدانم چون برای دیدنت دریا ها را بهم دوختم تا كس نتواند بینمان فریاد بزند امشب می گویم ببار بارون ببار كه من و تو را غسل دهد و برای در هم بودن امشب دلم خسته است و دل تو پذیرای دل خسته ای است كه باران خدا برای تو غسل داده و حال كه صدایش را می شنوی دیگر دستی نیست كه بتواند ما را از هم دور كند ...

روزها به خود گفتم چه دردی است در میان جمع بودن به خود نهیب می زدم كه برپا شو تا هنگامی كه در زیر خورشید پوست و وجود من را می سوزاند ولی دل را دوری تو می سوزاند ولی امروز گفتم امروز آخر شبی كه تو در آن باشی شب نیست آن شب خورشیدی چون تو بر من می تابد كه فریادش تویی و سیاهی را از من فراری می دهد پس :

در شب بیداری تو تمامی دردها آرام گرفتند و شادی ها غصه و زخم هایم را مرهم پاشیدند امشب دیگر شب آخر نیست این ستونی كه برایم زدی از بالاترین ستونهای آسمان بلند تر است چون پر ازآینه ای است كه تجلی گاهش به سمت خدا و نورش برای من و توست امشب چه با صدا و چه بی صدا و بی هیچ وابسته ای نامت را مانند تیری بركمان آرش كمانگیر ایرانیان می گذارم و همراه با خدا می فرستم تا جهان را سیقل بزند و نام و یادت را در آنها آرام گیراند و بداند زجر كشیده ام چه هدیه بزرگی از سوی خدا داشت و آن تیر بر قلب من باز فرود آید تا من را بر تخت حكمت خدا و در آغوش تو بدوزد !

آری عادت داده خیال تو، كه تنها نشوم یاد من هم نكنی باز به یادت هستم می دانی چرا ؟

اری وجود یاد آورم با وضو از نفس های تو سیقل پیدا می كند امروز باران می بارید و من به شیشه ای كه هر لحظه باران آن را می شست صورتم را لم داده بودم و در این تفكر كه چه كس می تواند نقش تو را در من بشورد ؟ آری این سئوال برای من جوابی ندارد چون تو از آن منی ...

سینه ام را باز كردم تا تو بدانی جز تو كسی در من نیست آخر این دل برای تو آتش می گیرد و من را هر دفعه به گلستان كی برد و باز بر می گرداند به معراج خدا

امشب صدای هجران دل را چه عاشقانه می شنوی ! امشب تمامی جام ها از عشق بینمان را پر می كنم و برای صلابت تو آنها را سر می كشم پس بگشا از بگشایش زمانه كه این دیوانه تنها از تو امید یاری دارد امشب تمام چتر ها را خواهم بست می خواهم گلبرگی باشم كه در وجود تو آرام می گیرد و مانند سیم برقی كه قطرات باران در آن برای ماندن تقلا می كنند برای بودن با تو تمام نیرویم را صرف كنم تمامی پرده ها را امشب برای تو كنار خواهم زد و می دانم كه تو می آیی و من در تو آرام و آهسته آرام می گیرم


دوشنبه دوم آذرماه سال 1388

خـاکِ خوبم

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

خـاکِ خوبم

خـاکِ سرخ بی قرار

می رسد آخَر

بهارانت بهار

خـاکِ خوبم

تشنه ی آزادگی

می رسد آخِر

سکوت و بندگی



شهر بی بـارون

بسه این انتظار

این همه تلخیِ مرگ و

هِی شعار

شهر بی بـارون

غروبُ پس بزن

یار آفتابی

کمی نفس بزن

اشک ابرا هم همه

خشکیده شد

نسل گُلها جملگی

برچیده شد

این همه ننگُ

کمی عقب بزن

مـا همه ایستاده ایم

هر مرد و زن

همه افسون شده ها

بی خودتر ها

ندیدن سرخیِ خونِ

هر نـدا

همه پا میشن اگه

خورشید بیاد

مهر میهـن رو

همه دلها میخواد

اونا کورن

کور ناآگاهی و جهل

تو خرافه تو ریا

نفرت و سهل

سهل دیدن

هر عبائی راست میگه

هر کی رو منبر نشست

خـداست دیگه

هر چی سعی کردن

که بچه نبینه

از خـداهاشون برید

تا بچینه

بچینه شک و ریا رو

از دلش

بگه نفرت ریش و مُلا

ولِلِش

تا خـدا خالق زیبائی باشه

نه که اونکه خون و مردن

می پاشه

هر چی انسانی و خوبه

دین من

راهِ عشق و روشنی

آئین من

می سازیم ایـرانُ بعد از

غُصه درد

با خـدائی که تو قلبا

شعله کرد

شهر بی بـارون

یه شهر عادیه

وقتی هر گوشه اش

سُرور و شادیه

شهر بی بـارون

پر از آبادیه

همه جا میشن

گُلم آزادیه ۲



خـاکِ خوبم

ای همیشه موندگار

می بینیم با هم

بهارانت بـهـار

خـاکِ خوبم

تشنه ی آزادگی

عاشق خونـه شدن

نیست سادگی

دستامون گرم و

غرورمون یکی . . .

ابوذر اکبری


جمعه بیست و نهم آبانماه سال 1388

... و رفت

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

آمد از باغ نگاهم برگ سبزی چید و رفت

                                               واژه امید از چشمان من دزدید و رفت

او که عمری با غزل های دلم خو کرده بود

                                               عاقبت از ایل چشم شاعرم کوچید و رفت

کوچه گوچه بغض هایم شد مسیر رفتنش

                                              هق هق این کودک احساس را نشنید و رفت

دفتر غم های من در پیش چشم ش باز بود

                                              خاطرات تلخ و شیرینی به من بخشید و رفت

گر چه او مرهم نشد بر زخم های قلب من

                                            روی زخم کهنه ام مشتی نمک پاشید و رفت

گریه هایش را درون بقچه ای پیچیده بود

                                           وقت رفتن با لبی خندان مرا بوسید و رفت


سه شنبه بیست و ششم آبانماه سال 1388

هدیه سبز رها خانم به سایت

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

سازنده‌ترین كلمه گذشت است ... آن را تمرین كن
پرمعنی‌ترین كلمه ما است ... آن را به كار ببر
عمیق‌ترین كلمه عشق است ... به آن ارج بنه.
بی رحم‌ترین كلمه تنفر است ... از بین ببرش.
سركش‌ترین كلمه حسد است ... با آن بازی نكن.
خودخواهانه‌ترین كلمه من است... از آن حذر كن.
ناپایدارترین كلمه خشم است... آن را فرو ببر.
بازدارنده ترین كلمه ترس است ... با آن مقابله كن.
با نشاط‌ترین كلمه کار است ... به آن بپرداز.
پوچ ترین كلمه طمع است ... آن را بكش
سازنده ترین كلمه صبز است... برای داشتنش دعا كن.
روشن ترین كلمه امید است... به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین كلمه حسرت است ... آن را نخور.
تواناترین كلمه دانش است .... آن را فراگیر
محكم ترین كلمه پشتکار است ... آن را داشته باش.
سمی ترین كلمه شانس است ... به امید ان نباش.
لطیف ترین كلمه لبخند است ... آن را حفظ كن.
ضروری ترین كلمه تفاهم است ... آن را ایجاد كن.
سالم‌ترین كلمه سلامتی است ... به آن اهمیت بده.
اصلی ترین كلمه اعتماد است .... به آن اعتماد كن.
دوستانه ترین كلمه رفاقت است.... از آن سوء استفاده نكن.
زیباترین كلمه راستی است ... با آن رو راست باش.
زشت ترین كلمه دورویی است ... یك رنگ باش.
ویرانگر ترین كلمه تمسخر است ... دوست داری با تو چنین شود؟
موقررترین كلمه احترام است .... برایش ارزش قایل شود.
آرامترین كلمه آرامش است ... به آن برس.
عاقلانه ترین كلمه احتیاط است ... حواست رو جمع كن.
دست و پاگیر ترین كلمه محدودیت است .... اجازه نده مانع پیشرفت بشود.
سخت ترین كلمه غیر ممکن است .... وجود ندارد.
مخرب ترین كلمه شتابزدگی است ... مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریك ترین كلمه نادانی است ... آن را با نور علم روشن كن.
كشنده ترین كلمه اضطراب است ... ان را نادیده بگیر.
صبور ترین كلمه انتظار است .... منتظرش بمان.
بی ارزش تری كلمه بخشش است ... سعی خود را بكن.
قشنگ ترین كلمه خوشرویی است ... راز زیبایی در آن نهفته است.
تمیزترین كلمه پاکیزگی است ... اصلا سخت نگیر.
رساترین كلمه وفاداری است .... سر عهدت بمان.
تنها ترین كلمه گوشه گیری است ... بدان كه جمع همیشه بهتر از فرد بودن است.
محرك ترین كلمه هدفمندی است ... زندگی بدون هدف؛ روی آن است.
و هدفمند ترین كلمه موفقیت است.... پس پیش به سوی آن

هدیه سبز رها خانم به سایت  (http://www.jazireye2.blogfa.com/)


جمعه بیست و دوم آبانماه سال 1388

اهای من دوستتم ... (وفا به وعده )

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

با چی شروع کنم با ۲ کلام کیش و مات با یک دنیا بی ریایت که در من فرو رخته با شمعی که هنوز می سوزد از وجودت و نمی تواند نیرویی آنرا خاموش کند ؟ آره می گم از زندگی که مرا شکستند ولی نتوانستند خردم کنند نتوانستند که دیگران له ام کنند چرا که یاوری تو یاوریم بود چرا که کشتی شکسته ام توانسته بود در میان بندرگاه شاخه ای از کلام بی ریات آرام بگیرد و من ندانستم که خود خدا مرا در آغوشت انداخت می خوای بگم چرا شکستم ولی خرد نشدم :

بازی از زمانی شروع شد (البته بازی به نام روزگار ولی عشق ورزیدن به نام من ) که نمی دانستم که همه مثل آیئنه و من نیستند و در ادامه دریافتم که زندگی بازی شطرنج است که تمامش ۲ کلام است : کیش و مات ...

و نمی دانم تا کی بعضی ها می خواهند از کیش بترسند و نیاندجلو و تمام دلخوشی اشان این باشد بدون تلاش و زجر دادن و گریان کردن چشمان و از پیچ جاده خواستنش عشق بیاد در زندگی شون یا با دنیایی از پول بیاد و جسم آنها را بخرد و آنها نیز پول او را بخرند و ۲ روح را فدای ۲ جسمی کنند که چند صباحی فقط مال اونهاست

در اوج عشق ورزیدن ( مجنون زندگی ) و اوج لیلی بودن او که نمی دانستم شیطان لیلی صفت نه لیلی رنگ است خوردم از آنها که وقتی نیستند انگار نیستند ولی وقتی میاند می شند همه چیزم و اینبار وقتی همه چیز شدند دیگه باز نیستند یعنی زندگی ام نیست ...

بیا بپریم از این بام به امید اینکه خدا دستهایمان را می گیرد بیا از دست ان حقیر مردمان که نه جرات دوست داشتن دارند نه اراده ی دوست نداشتن و نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند ...!!! باید چه کنم این جامی پر شراب قرمز عشق وار که جمع دست من داده اند ومنی که می خوام از جام عشق بنوشم و حال که این جام که شبیه عشق بود را از دستشان گرفتم و نوشیدم

و اکنون به تو رسیدم و دارم خود را در نگاه خسته ات می بینم و می خواهم که بلرزد دلم هر چند خاکستر نیاز به لرزیدن ندارد ولی می خوام ببینم می تواند به رعشه در آید یا نه این تتمه مانده دل که باز هوای پرواز دارد و می داند که می نامم برای او که لذت دنیاش مال من است و آسمان او برای من خورشیدش را به اسمان هدیه می دهد تا بالهایم برای او بدرخشد در آنجا پرواز را تجربه کند .

و نویی که از عاشقی نا امید شدی یا منتظر زنگی هستی که اگر زده شود باز منت را برتو آرد ... بس اگر خواستئ او اگر می خواست بیاد که تنهات نمی زاشت و نمی رفت در آغوش کسی دیگر ...

نه بزار زمین این عشق دروغین هرزه وار را که تو را به جسم دیگری فروخت و خوشحال باش که در اینجایی شکستی که من در کنارتم ... آره تو گرم عشق بودی و در حال پرواز که من به همه گفتم آهای مردم این دوست من است و حال که شکست خوردی اومدم پیشت و می گم هی رفیق من هنوز دوست تو ام بیا دستم رابگیر که عالم اگر رهایت کنند من و شبنم روشنی بخش زندگی رهایت نمی کنیم

 بیا نگو دیگران نمی دانند عشق شکست خورده یعنی چی ؟ که هر کس که انسان است و می دانتت می فهمن برای تو لحظه ها در ساعت دارند می چرخند و هی سرت را به سمت آن می چرخاند و می برتت کنار خیابان تا ببینی هزاران انسان را که دارند برای رسیدن به تو لحظه شماری می کنند پس درک کن وبرو ببوس دستان کسانی که دلت را شکست چون فقط خداست که می داند ارزش دلشکسته ات را و برای این نزدیک می شوی به سوی خدا پس ببوس و برای شکستن دلت تشکر کن و سرنخ زندگی را بسپار بدست لیلای لیلی ها که او می رسانتت به آنکس که دلش را شکستند مثل تو ....

و من برای تو نوشتم که بدانی قالب غم سیاه را باید از قالب حرفهایت پاک کنی...

 


جمعه پانزدهم آبانماه سال 1388

برای تولد مادرم 15 آبان (سالروز دین و دنیای من)

   نوشته شده توسط: ف ر ب د    

و آنگاه كه در طلوع سپید تو، دیدم كه كاسه های شكسته رهگذران خسته را با جام بخشایشت پر می كنی دریافتم هنوز امید را می توان باور داشت

 خستگی را خسته كرد...

 پس كومه وجودی خویش را پیاده كردم تا بتواند برای به تو رسیدن آماده شود ،هنوز می توان نگاه خسته چوپانی كه عاشقانه بی آنكه گوسپندانش بداند از انها مراقبت كند را پرستش كرد ،هنوز گرگ گله می تواند دور بماند از من و تو زیرا كسی نگهدار ماست كه عاشقانه دوستمان دارد

و من بیشتر از گذشته قدر لحظه لحظه تو را می دانم لحظه هایی كه به عشق تو سپری شد ، لحظه هایی كه برای رسیدن به تو از دریای مغرب گذشتم و دریا با تمامی امواجش كه مانند شلاق استبدادی بر من می زد نتوانست ذره ای نا امیدم كند زیرا خود را به چوپانی سپرده بودم كه برای یافتن و نگه داشتن گله اش از هیچ كمكی دریغ نمی كند.

آری ،امروز روز دیگری است روزی كه می خواهم تمامی شاخه های گل مریم را برایت قربانی كنم.

امروز تمام شد و امشب آمد اری امشب با باران آمد از ابر پرسیدم دلیل گریه ات در شب رسیدن به یارم چیست ؟

چه گفت ابر جز راز عشق

ابر را باور كردم چون یقین داشتم برای رسیدن به دریای كرامت مهربانیت باید خالی شد از هر چه جز تو است پس خود را خالی كردم و تنها كالایی كه برداشتم عشق تو بود و یاد نام آور تو

امشب می خواهم هنگام باریدن باران كنار ساحل بروم و با باریدن باران اسمت را كنار ساحل دریا در روی ماسه هایی كه آسمان آنها را غسل داده بنویسم

من یارایی ندارم كه تنها بنویسم پس خدا را به كمك طلبیدم تا بنویسد ..

آخر می خواهم چیزی باشد كه تو را هر لحظه بوسه باران كند كه از جنس انسان نباشد...

می خواهم دریا امواجش را برای بوسه باران تو بفرستت ، مژده ای ! پری های دریایی با زیباترین لباس هایشان به پیشوازت بیایند !

تو را دوست دارم و می دانم خدا نیز گریه هایم را به پیشواز آمدنت پاس می دارد آخر دیگر ذره ای از ریا در این اشكها نیست چون فقط تو را فریاد می زند ، حال تو می خواهی نشنو من فریاد می زنم شاید زمین فریادم را بشنود و با زلزله ای تو را به خود آورد نمی گویم دوستت دارم نمی گویم كه می پرستمت می گویم مقدسی هستی كه بعد از  صاحب حق پرستیدنت هم كم است آخر امشب سند بودنت را به نام من زدند امشب تمامی سكوتت را نمی دانم چگونه باید جبران كنم زمانی كه حتی درختان سروی كه در برابر چله زمستان ذره ای سر خم نكردند چگونه شد كه با شنیدن نامت سر خم كرد و شكست ؛

حال ببین من چگونه در برابرت دارم طاقت میارم چون تو را مانند نوری می دانم كه تو آنرا در من تاباندی حال كه دیر رسیدم مگر جرم بزرگی دارم كه دیر آمدم اگر دیر آمدم چه عیبی دارد حال كه آمدم برای با تو نغمه خواندن آمدم (دوستت دارم)

آری دوستت دارم بیش از صدای پرستو ها كه برای آمدن بهار 600000 كیلومتر پرواز كردند تا آمدن بهار را مژده دهند ببین فریاد من را كه چه گونه به تمسخر می گیرند ولی چه عیبی دارد كسانی به تمسخر می گیرند كه در این وادی راویانان شب پرستان هستندو نمی دانند عشق میانمان چه معنایی دارد آنها می گویند : كه حدیث آشنایی جرم است و آری این كور دلان را به وادی فراموشی سپردم چون همواره در تله لو گهواره به من یادآوری می كردی كه بی وفایی جرم است و این را تو در گوش هایم جای دادی آری چه بسیار حرفهایی كه بخاطر تو به جان سپردم پس حالا بیا و من را در این انتظار سبزت  بر چمنزار زندگی ام هستی باش برای علت معلولم...

سالها انتظار سبزت بس است می دانم كه از هاله نور كه خدا به من وعده داد می آیی پس روز آمدنت را طلا كوب اذهان عموم مردم جهان می كنم...


تعداد کل صفحات: 6 1 2 3 4 5 6